در سوگ امیر آزادی (ترجمه مثیر الأحزان) - ابن نما حلی - الصفحة ٣٣٠ - هرگز چنين نخواهد شد
كه او با چوب خيزران بر لب و دندانى كه بوسهگاه پيامبر بود مىنوازد، فرياد برآورد كه: «وا ذلاه! سمية امسى نسلها عدد الحصى و بنت رسول اللَّه ليس لها نسل.» اى داد از ذلّت و بىياورى! نسل و تبار «سميّه» و «هنده» به شمار ريگهاى بيابان در اين كشور و در اين جامعه همه جا پراكندهاند، امّا فرزندان پاك و ارجمند فاطمه، دخت فرزانه پيامبر، حقّ زندگى و امنيّت و آزادى نداشته و بر شهادتگاهها خفتهاند و نسلى از او بجا نمانده است.
هرگز چنين نخواهد شد
يزيد آن روز مست قدرت بود و خود را پيروز مىپنداشت و به هر شقاوتى دست مىيازيد و مردم دنيا پرست و ناآگاه نيز به او يارى مىرساندند و شاميان بر او، بر اين جنايت هولناك به عنوان پيروزى تبريك مىگفتند.
مردى سرخ رو از شاميان، به نام «ارزق» بپا خاست و نگاهى به دخت ارجمند حسين ٧، «فاطمه»- كه سيمايى درخشان و زيبا داشت- افكند و رو به يزيد كرد و گفت: هان اى امير مؤمنان اين دخترك را به من ببخش تا به من يارى رساند!! «فاطمه» با شنيدن اين سخن، بر خود لرزيد و به عمّه قهرمانش پناه برد و گفت:
عمّه جان! اين بيدادگران و سياهكاران را بنگر! اينان پدرم را به جرم آزاديخواهى و دعوت به عمل به قانون خدا و پافشارى در رعايت سيره و سبك آزادمنشانه پيامبر به شهادت رسانده و مرا در كودكى به سوگ او نشاندهاند و اينك در انديشه ظالمانه بردگى و به استخدام گرفتن من هستند؟!! بانوى بانوان رو به آن مرد گمراه كرد و شجاعانه فرمود: نه، هرگز چنين نخواهد شد؛ تو اين آرزو را به گور خواهى برد! به خداى سوگند، نه تو چنين حقّى دارى و نه اميرت، يزيد مگر اينكه بطور آشكار اعلان كفر كند و از دين و آيين ما بيرون رود تا بتواند در مورد خاندان پيامبر چنين دستورى دهد و آنان را به بردگى محكوم سازد.
«لا و اللَّه، و لا كرامة لك و لا له الّا ان يخرج من ديننا.» يزيد پاسخ خود را از سخنان روشنگرانه بانوى بانوان دريافت داشت و دانست كه از ديدگاه حقوقى و قانونى چنين نخواهد شد؛ امّا آن مرد گستاخ دگرباره، خواستهاش را به زبان آورد، و يزيد اين بار به سرزنش او پرداخت و گفت: بس كن!