بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٨ - حكايت ١٩٥ خواست ديوانه شدن، عقلش رميد # دست عقل مصطفى بازش كشيد
كنيز خانه كه از دست مهمان دلخور بود، در اتاق ميهمان را از پشت بست و زنجير آن را انداخت. نيمههاى شب بود كه ميهمان از شدّت شكمدرد، از خواب برخاست و احساس كرد كه احتياج به قضاى حاجت دارد؛ لذا با شتاب از رختخواب بيرون جهيد و به سمت در رفت اما ناگهان آن را بسته ديد. هرچه تلاش كرد در را بگشايد موفق نشد. گرچه در حال فشار و ناراحتى بود، اما چارهاى جز اين نديد كه به رختخواب خود بازگردد. او وقتى خوابيد، در عالم خواب، خود را در ويرانهاى تنها ديد، لذا در گوشهاى نشست و خود را خالى كرد! در اين هنگام از خواب بيدار شد و تمام لباس و رختخوابش را آلوده به نجاست ديد. از شدت ناراحتى نزديك بود ديوانه شود! با خود مىگفت: خوابم از بيداريم بدتر است، چون در بيدارى مىخورم و در خواب ...!
صبح كه شد پيامبر ٦ در اتاق ميهمان را گشود و خود را پشت در پنهان كرد تا ميهمان شرمسار نشود. با گشوده شدن در، ميهمان چون تيرى از كمان جهيد و از خانه پيغمبر گريخت. از اهل خانه، يكى لباس خواب پر از كثافت او را نزد پيغمبر ٦ آورد و گفت: يا رسول اللّه، ببين ميهمانت چه كرده است! پيغمبر تبسمى كرد و فرمود: آب بياوريد تا اين كثافات را بشويم. اهل خانه چون چنين ديدند، از جاى برجستند و گفتند: اى پيامبر خدا، جان ما فداى تو باد! اين كار ماست.
پيغمبر ٦ فرمود: آنچه شما مىگوييد مىدانم، ليكن در شستن اين لباسها به دست خودم، حكمتى است كه شما نمىدانيد.
اهل بيت در مقابل سخن پيامبر تسليم شدند و منتظر ظهور حقيقت اين حكمت ماندند. پيغمبر ٦ به امر خدا، با جدّ و جهد مشغول شستن آن كثافتها شد!
ميهمان كه با عجله و شتاب خانه پيغمبر را ترك كرده بود متوجه شد حمايلش را كه يادگارى بود و بسيار به آن علاقه داشت، در خانه پيغمبر جا گذاشته است! ناگزير به خانه پيغمبر ٦ بازگشت. او زمانى به خانه رسيد كه پيغمبر با دستان