بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٤٦٩ - استنتاج
شبها به دنبال دزدان شبگرد مىگشت. در چنين موقعيتى بود كه داروغه آن مرد غريب را ديد و به گمان اينكه او يكى از دزدان شبگرد است به سختى مضروبش كرد. داروغه آن مرد غريب را مىزد و پيوسته مىگفت: بگو ببينم تو كيستى؟ از كدام محلّهاى؟ همدستان تو كيستند؟ هرچه زودتر آنها را معرفى كن.
مرد غريب زير ضربههاى داروغه فرياد مىزد و مىگفت: نزن، نزن، راستش را مىگويم.
سرانجام پس از سوگندهاى فراوان گفت: من دزد و جيببر نيستم و اصلا اهل اين ديار نيستم، من اهل بغدادم.
در اين ميان، كه داروغه داشت نفسى تازه مىكرد. مرد غريب داستان خوابش را براى داروغه شرح داد.
وقتى داروغه سخنان مرد غريب را شنيد بدو گفت: تو نه دزدى نه فاسقى، بلكه مرد خوبى هستى ليكن كودن و احمقى. آخر احمق، تو با ديدن خواب، اين همه راه آمدهاى؟ خود من بارها خواب ديدم كه در بغداد گنجى نهفته است حتى شبى در خواب هاتفى به من گفت كه در بغداد، در فلان محلّه، در خانه فلانى گنجى پنهان است. با اينحال من به خاطر اين خيالات از جايم تكان نخوردم.
داروغه آدرس و مشخصات و نام كسى را كه بيان كرد، درست با مشخصات مرد غريب منطبق بود.
مرد غريب چون اين سخن از داروغه شنيد با خود گفت:
|
گفت با خود: گنج در خانه من است |
پس مرا آنجا چه فقر و شيون است؟ |
|
|
بر سر گنج از گدايى مردهام |
ز آنكه اندر غفلت و در پردهام |
|
استنتاج
|
جهد كن چندانكه دانى كيستى |
همه مخلوقات خدا مىدانند كه كيستند جز انسان كه نمىداند كيست!