بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٤٦٥ - حكايت ٢٩٤ صدهزاران سر به پولى آن زمان # عشق خشمآلوده زه كرده كمان
حكايت ٢٩٤
|
صدهزاران سر به پولى آن زمان |
عشق خشمآلوده زه كرده كمان |
|
امرؤ القيس وقتى به عشق حقيقى رسيد، از اشرافيت دست شست و نيمهشبى از سرزمين عرب گريخت و به ديار روم رفت و در ناحيه تبوك به كار خشتزنى پرداخت تا از اين راه لقمهاى به دست آورد و روزگار بگذراند. تا اينكه روزى به پادشاه روم خبر دادند كه امرؤ القيس در ناحيه تبوك به كار خشتزنى مشغول است پادشاه روم شبانه به ديدار امرؤ القيس رفت و گفت: اى پادشاه زيبارو، تو چون يوسف، هم داراى ملك جلالى و هم داراى ملك كمال، اگر نزد ما بمانى مايه خوشاقبالى است، هم من و هم سلطنت و مملكتم غلام تو باد!
پادشاه براى امرؤ القيس سخنان حكمتآميز بسيارى گفت و او همچنان خاموش بود و گوش مىكرد، اما ناگهان پرده از راز درون برداشت و كشف اسرار خود نمود. معلوم نيست كه امرؤ القيس چه اسرارى از عشق خود بر زبان آورد كه آن پادشاه را نيز مانند خود سرگردان كرد.
پادشاه نيز از تخت و سلطنت بيزار شد و دست امرؤ القيس را گرفت و با او رفيق شد. اين دو پادشاه دست از ملك و سلطنت كشيدند و تا ممالك دوردست رفتند.
|
غير اين دو بس ملوك بىشمار |
عشقشان از ملك بِربود و تبار |
|
|
صدهزاران سر به پولى آن زمان |
عشق خشمآلوده زِه كرده كمان |
|
|
عشق خود بىخشم در وقت خوشى |
خوى دارد دمبهدم خيرهكُشى |
|