بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٣٧٢ - حكايت ٢٧٤ چون بسازى با خسى اين خسان # گردى اندر نور سنت هارسان
حكايت ٢٧٤
|
چون بسازى با خَسىِّ اين خسان |
گردى اندر نور سنت هارسان |
|
درويشى به قصد ديدار شيخ ابو الحسن خرقانى، از طالقان به جانب خراسان حركت كرد. وى چون به خراسان رسيد، خانه شيخ را جويا شد. پس از جستجو، خانه شيخ را يافت و با شوق تمام دق الباب كرد، لحظهاى نگذشت همسر شيخ سر از خانه بيرون آورد و پرسيد: كيست كوبنده در؟ بگو ببينم چه كار دارى؟
درويش گفت: به قصد زيارت شيخ آمدهام.
همسر شيخ با خندهاى تمسخرآميز گفت: بهبه، اين احمق را نگاه كن، اين همه راه را آمده كه شيخ را زيارت كند. عمو! مگر بيكارى يا هوس ولگردى به سرت زده است يا شيطان بر تو سوار شده؟ اين همه راه را طى كردهاى كه چه؟
خلاصه اينكه آن زن هرچه سخن زشت بود، نثار درويش و شيخ ابو الحسن كرد.
درويش بيچاره از سخنان آن زن به شدت دلشكسته شد؛ بهطورىكه اشك از چشمانش سرازير گرديد. سرانجام از زن پرسيد: خوب، حالا بگو ببينم آن انسان والا مقام كجاست؟ زن گفت: منظورت از انسان والامقام همان شيخ دغلباز است كه انسانهاى كودن را به دام مىاندازد و گمراهشان مىكند. اى بيچاره، اگر مىخواهى تو هم مثل ساير مريدانش گمراه نشوى از همان راهى كه آمدهاى برگرد.
سخنان ركيك و توهينآميز زن، درويش را به شدت عصبانى كرد؛ بهطورىكه بر سر زن فرياد زد كه: هان! اى زن، بس كن اين همه توهين و تهمت بر شمس