بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٣٣٨ - حكايت ٢٦٧ آنچه نپسندى به خود اى شيخ دين # چون پسندى بر برادر اى امين
حكايت ٢٦٧
|
آنچه نپسندى به خود اى شيخ دين |
چون پسندى بر برادر اى امين |
|
شخص بيمارى نزد طبيب رفت و طبيب وقتى نبض او را گرفت و از حالش آگاه شد، خطاب به وى گفت: چاره درد تو اين است كه هر كارى دلت مىخواهد انجام دهى تا از اين طريق بيمارى تو درمان شود. بيمار وقتى از طبيب تجويزش را دريافت كرد از مطب خارج شد. در اين هنگام هوس كرد كه به كنار جويبارى برود و در آنجا قدم بزند. به سوى جويبار رفت و در حال قدم زدن بود كه در كنار جويبار يكى از صوفيان را بر لب جوى آب ديد كه نشسته و دست و رويش را مىشويد. وقتى بيمار به پس گردن آن صوفى نگريست، هوس كرد كه يك سيلى بر آن بنوازد. ابتدا خواست از اين كار منصرف شود ليكن يكباره به ياد حرف طبيب افتاد كه هر كارى دلت مىخواهد انجام بده. لذا جلو آمد يك پس گردنى محكم به صوفى بيچاره زد، صوفى با عصبانيت از جاى جست و گريبان بيمار را گرفت تا انتقامش را از او بستاند اما ديد كه ضارب شخصى بسيار ضعيف است. با خود گفت: سزاوار نيست كه به خاطر قصاص يك پس گردنى سرم را به باد دهم؛ زيرا اين بيچاره ضعيف است، ممكن است با مشتم از پاى درآيد. لذا تصميم گرفت كه ضارب را نزد قاضى ببرد.
بىدرنگ او را كشانكشان نزد قاضى برد. قاضى گفت: آقاى صوفى، ضارب كجاست؟ صوفى بيمار را نشان داد. قاضى چون بيمار را ديد گفت: اين شخص كه از شدّت بيمارى مانند خيال به نيستى گراييده است. حكم الهى براى زندهها است.