بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢٦٥ - استنتاج
اياز،[١] كنايه است از سالك واصل.
اميران معترض، كنايه است از عوام غافل.
عوام الناس مىخواهند گناه تنبلى و غفلت و ندانمكارىهاى خود را به طناب سرنوشت و تقدير و قضا و قدر و جبر روزگار بيندازند و خود را از نتيجه اعمال سوء خود تبرئه نمايند ولى مولانا از زبان سلطان محمود در ردّ اين افكار جبريه پاسخ مىدهد:
اينكه انسان عملى را انجام مىدهد يا از انجام عملى سرباز مىزند، نتيجه تلاش يا تقصير اوست.
|
گفت سلطان: بلكه آنچ از نفس زاد |
ريع تقصيرست و دخل اجتهاد |
|
وگرنه چرا مىبايست حضرت آدم از ترك اولايى كه انجام داده بود بگويد.
قالا رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ[٢]
«آدم و حوا گفتند: اى پروردگار ما، ما به خود ستم كرديم اگر تو ما را نبخشى و به ما رحم نكنى، البته از زيانكاران خواهيم بود.»
|
ورنه آدم كى بگفتى با خدا |
ربّنا انّا ظلمنا نفسنا |
|
از اقرار آدم به گناه خويش، روشن مىشود كه حضرت آدم در انجام آن گناه اجبارى نداشت؛ زيرا اگر مجبور بود، بايد با زبان ديگر با خدا سخن مىراند و مىگفت: خدايا! من چه تقصيرى دارم؟ تقدير چنين بود كه من اين گناه را انجام دهم! وقتى قضا چنين اقتضا كند، تدبير و دورانديشى من بىفايده است!
|
خود بهگفتى كين گناه از بخت بود |
چون قضا اين بود حزم ما چه سود؟ |
|
اگر آدم براى تبرئه خود چنين استدلال مىكرد و گناه خود را به گردن قضا
[١] - شرح حال اياز در استنتاج حكايت ٢١٣ آمده است.
[٢] - اعراف: ٢٣