بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢٦٣ - استنتاج
آنان ناتمام بود. سلطان به اميرانش گفت: روزى من اياز را مورد امتحان قرار دادم و به او گفتم: برو از فلان كاروان بپرس كه از كجا مىآيند. اياز رفت و همه اين سؤالها را بدون كم و كاست پرسيد و آمد. درواقع مطالبى كه اين سى امير در سى مرتبه رفت و آمد كشف كردند، اياز با يكبار رفتن كشف كرد.
اميران در پاسخ سلطان گفتند: اين درك از عنايتهاى الهى است و كارى نيست كه با سعى حاصل شود؛ يعنى زيركى اياز موهبت الهى است نه حاصل جهد و كوشش او. سلطان گفت:
|
گفت سلطان بلكه آنچ از نفس زاد |
ريع تقصيرست و دخل اجتهاد |
|
|
ورنه آدم كى بگفتى با خدا |
ربّنا انّا ظلمنا نفسنا |
|
|
خود بگفتى كين گناه از بخت بود |
چون قضا اين بود حزم ما چه سود؟ |
|
|
همچو ابليسى كه گفت اغويتنى |
تو شكستى جام و ما را مىزنى؟ |
|
|
بل قضا حق است و جهد بنده حق |
هين مباش اعور چو ابليسِ خَلَق |
|
استنتاج
انسان گاهى رخت تنبلى خود را بر طناب استدلالى آويزان مىكند كه آن طناب بر ميخ اوهام و خيالات بسته شده است!
آيا براى فرار از مسؤوليت و نرفتن به زير بار تعهّدات فردى و اجتماعى، راهى بهتر از تنبلى است؟
و آيا براى توجيه تنبلى، آقايان تنبلها دليلى به زعم خود مدلّلتر از دلايل «جبريون» مىتوانند ارائه دهند؟!
پس حال كه چنين است بايد به طناب استدلال جبريون آويزان شد، طنابى كه جز به ميخ اوهام و خيالات بند نيست و در پاسخ به اشكال آنان كه مىگويند: چرا انجام ندادى؟ چرا نرفتى؟ چرا دزدى كردى؟ چرا كشتى؟ و ...؟! در يك جمله كوتاه