بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢٤٥ - حكايت ٢٤٦ گر نهيى در راه دين از رهزنان # رنگ و بو مپرست مانند زنان
حكايت ٢٤٦
|
گر نهيى در راه دين از رهزنان |
رنگ و بو مَپرست مانند زنان |
|
شاه محمود غزنوى روزى به سرعت به سوى ديوان رفت و همه اركان دولت را در آنجا جمع ديد. شاه گوهرى از جيب بيرون آورد و بر كف دست وزير نهاد. شاه به وزير گفت: اين گوهر چگونه است و چند مىارزد؟
وزير پاسخ داد: اين گوهر از صد خروار بيشتر مىارزد.
شاه گفت: اين گوهر را بشكن. وزير گفت: براى چه بشكنم؟ من خيرخواه مال تو هستم. شاه، وزير را خلعت بخشيد. شاه پس از آن گوهر را به دست حاجبى داد و گفتش: اين گوهر پيش طالبش چقدر قيمت دارد. حاجب پاسخ داد: اين گوهر به نصف مملكت مىارزد.
شاه به او گفت: اين گوهر را بشكن. حاجب پاسخ داد: شكستن اين گوهر بس دريغ و حيف است.
شاه به حاجب نيز خلعت بخشيد. بعد از ساعتى، شاه گوهر را به دست قاضى داد و سخنان قبل را تكرار كرد. قاضى نيز از شكستن گوهر طفره رفت.
شاه به يكيك اميران خود گوهر را داد و آنان را امر به شكستن گوهر نمود، ولى هركدام به جهت گرانبها بودن گوهر از شكستن آن طفره رفتند.
شاه گوهر را به دست اياز داد و گفت: اى اياز اين گوهر چقدر ارزش دارد؟ اياز پاسخ داد: بهاى اين گوهر زيادتر از آن است كه بتوانم بگويم. پس شاه به اياز گفت: