ترجمه روضة کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٢٠٠ - ٧١
١- محبوبيت ابو بصير مستلزم اينست كه در فرمان برائت از آنان راستگو باشد.
٢- علت كفر كثير النوا شامل حال آنها هم مىشود و كفر و ظلم و فسق آنها را هم ثابت ميكند و اين خود نوعى از معاريض كلام است كه امام در خبر سابق بدان اشاره كرد و ممكن است مقصود اين باشد كه گفته ابو بصير از گفته كثير النوا نزد من محبوبتر است زيرا او بكفر آن دو بدين آيات استدلال ميكند و در باره آن با مخالفان طرف مىشود و بر آنها چيره مىگردد ولى اين را بعبارت قابل توجهى ادا كرد- پايان نقل از مجلسى ره.
من گويم اين حديث يك صحنه پر معنا از نشاط بانوان را در جهان اسلام و مذهب بيان ميكند آنچه از تأمل در آن معلوم مىشود اينست كه ام خالد قهرمان داستان با حقيقت اين حديث يكى از بانوان با استعداد و پرشور مذهبى بوده است و امام صادق (ع) او را بعنوان يك بانوى پرورش يافته در مكتب امام صادق (ع) بيكى از بزرگترين شاگردان مبارز خود ابو بصير معرفى مينمايد و براى فهم مقام اين بانو و عمق اين حديث شناختن اين اشخاص بجا است:
١- يوسف بن عمر.
٢- كثير النوا.
يوسف بن عمر پسر محمد بن حكم بن ابى عقيل بن مسعود ثقفى است.
هشام بن عبد الملك او را در ماه رمضان سال ١٠٦ والى يمن نمود و در آنجا حكم روا بود تا سال ١٢٠ كه او را والى عراق ساخت و پسرش صلت بجاى او نشست تا آنكه گويد:
چون هشام بن عبد الملك آهنگ عزل خالد بن عبد اللَّه قسرى را از عراق نمود قاصد يوسف بن عمر ثقفى از يمن نزد او آمده بود. هشام او را طلبيد و گفت سرور تو از حد خود تجاوز كرده و سرفرازى كرده است و دستور داد جامه بر تن او دريدند و چند تازيانه باو زدند و در حضور او كاتبى را خواست و گفت به يوسف بن عمر نامهاى بنويس و تا او رفت نامه نويسد بخط خودش نامهاى باو نوشت و دستور داد برود بعراق و حاكم آنجا باشد و چون كاتب نامه را آورد بطورى كه نفهمد نامه خود را در درون پاكت جاى داد و يوسف بن عمر با اين دستور سرى بعراق رفت و خالد را از كار بركنار كرد (تا آنكه گويد) يوسف در كردار و ستمكارى خود مورد نكوهش مردم بود و بد حكومت ميكرد احمق و بد خلق و بد سيرت بود ولى جود و بخشش داشت و در سر پانصد سفره مردم را مهمانى ميكرد و شامى و عراقى همه بر سر سفره او مينشستند (و در سرانجام كار او گويد):
چون وليد بن يزيد اموى كشته شد و عموزادهاش يزيد بن وليد بجاى او بخلافت نشست و كار او درست شد منصور بن جمهور را والى عراق كرد و يوسف بن عمر گريخت و خود را ببلقاء رسانيد و جامه زنان بتن كرد و در ميان زنان خاندان بسر مىبرد تا راز او كشف شد و او را گرفتند و بزندان دمشق افكندند.
تا آنگاه كه قشون مروان بن محمد آخرين خليفه اموى با قشون ابراهيم جنگ كرد و آنها را شكست داد و بدمشق برگشت طرفداران ابراهيم بيم كردند كه مبادا مروان به دمشق آيد و حكم و عثمان پسران وليد را از زندان آزاد كند و حكمران سازد و آنها همه كسانى كه در كشتن پدرشان دست داشتند بكشند و تصميم گرفتند اين دو زندانى را بكشند و يزيد بن خالد را مأمور آن كردند