تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٠٩ - تفسير ابيات
شخصيتى كه جبر زندگانى ماشينى و متلاشى كنندگان وجدانها و اصول انسانى در آنان ايجاد كردهاند ) .
لذا خود حقيقى خود را تشخيص نمى دهد و در نتيجه از به يگانگى از ديگران به به يگانگى از خويشتن مى رسند .
آيا اين وجدان جهانى بزرگترين وسيلهء الهى براى پيوستن انسانها به يك ديگر و آشنايى انسان با خود انسان نيست ؟ آيا فراموش كردن اين وجدان به فراموش كردن خدا منتهى نمى شود ؟ آيا فراموش كردن خدا به فراموش كردن خود انسان پايان نمى يابد ؟ آرى :
« وَلا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا الله فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ ٥٩ : ١٩ . . . » [١] ( نباشيد از آنان كه خدا را فراموش كردند ، خدا هم كارى كرد كه آنها خودشان را فراموش كردند . ) تفسير ابيات چهار نفر هر يكى از شهر ديگرى كه زبان مخصوص به خود داشت ( فارسى ، تركى ، رومى ، عربى ) در يك جا جمع آمده بودند ، شخصى يك درم به آنها داد كه خرج كنند . نزاع و مناقشه ميان آنها شروع شد .
آن شخص كه زبانش فارسى بود ، گفت خوبست كه براى بر طرف كردن نزاع اين يك درهم را بدهيم و انگورى بخريم ، عرب گفت ، معاذ الله ، ابدا ، [ انگور يعنى چه ؟ ] من عنب مى خواهم .
ترك گفت : من نه انگور مى خواهم نه عنب ، بلكهاى ديدهء من [ ( محبوب من ) ] من ئوزوم مى خواهم .
رومى گفت ، من نه انگور مى خواهم و نه عنب و نه ئوزوم . اين حرفها را كنار
[١] سوره حشر ، آيهء ١٩ . .