تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٠٨ - بيگانگى انسان از ديگران به بيگانگى از خود منجر مى شود
را به يك ديگر مربوط مى سازد ، مطرح گشته است .
آن فرد يا جامعهاى كه خود را از اين وجدان جدا كرده حساب مستقلى براى خود باز مى كند ، در حقيقت مانند اين است كه خود را از خويشتن جدا مى سازد و در مقابل خود حقيقى يك خود ساختگى ايجاد كرده براى آن حساب مستقلى باز مى كند .
شما مى گوييد : چنين چيزى معقول نيست ، زيرا اغلب افراد انسانى در كشورهاى به اصطلاح متمدن امروزى زندگى جداگانه و مستقل از يكديگر دارند و با اين حال تمايلات و غرايز و انديشه هاى خود را كاملًا مى شناسند و تشخيص مى دهند .
مى گوييم ، ما اين وضع ظاهرى را منكر نيستيم ، ما نمى گوييم : هر انسانى كه از انسانهاى ديگر بريده شد ، مى نشيند و دست روى دست مى گذارد و مى گويد : من كيستم ؟ من با اين خود كه گاهى آن را در درونم احساس مى كنم ، آشنايى ندارم و از آن بيگانه هستم .
بلكه مى گوييم ، اولين نشانهء بيگانگى كه همه آن را بينند و درك مى كنند ، مسئلهء بىهوده جلوه كردن زندگى است كه فضاى جوامع امروز ما را گرفته و آن را تيره و تار ساخته است ، چرا بشر با چنين وضعى روبه رو شده است ؟ براى آن كه او را به كيفيتى دچار كردهاند كه مى خواهد بدون احساس ارتباط به ديگران طعم زندگى را بچشد ، يعنى او در زندانى انداختهاند كه آب و هوا و روشنايى و غذاى مستقل از همه چيز را مصرف كند كه همان آب و هوا و . . . مشترك طبيعى همهء افراد و ساختهء دسته جمعى آنها است ، وجدان او در تمام شئون زندگى فرديش قيافهء دسته جمعى انسانها را كه با آن زندگانى تأثير و تأثر متقابل دارند ، مى بيند و احساس مى كند كه آن انسانها هم مانند خودش مى باشند ، اما با آنها پيوستگى ندارد .
اين افراد با اين وضع به بيمارى چند شخصيتى گرفتار شدهاند ( شخصيتى كه وجدان آنان نشان مى دهد و تأثير و تأثر متقابل را با همهء افراد به آنان اثبات مى كند و