تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٨٦ - تفسير ابيات
ناچيز را از خاك پست به گردون بلند هستى به پرواز در آوردى ] آن معانى كه محصول ديدن و شنيدن است سنخيت طبيعى با جسم ندارد . چنان كه نامها و الفاظ تعلق حقيقى به مفاهيم و معانى خويش ندارند . لفظ مانند آشيانه و معنا مانند پرنده است ، جسم انسانى مانند جوى و روح چون آب جارى در آن جوى است . در موقع جريان آب روح ، فكر كه در سطح آن به وجود مى آيد ، بدون خاشاك خوب و زشت كه قابل توجه است نمى باشد .
روح در جريان و استمرار دائمى است ، ولى تو گمان مى برى كه آن ايستاده و راكد است ، روح در حركت سريع است ، تو گمان مى كنى كه نشسته و معتكف گشته است . اگر عبور آب زلال روح از خاكهاى تيرهء ماده و جسمانيات نبود ، پس اين همه خاشاكها كه نو به نو در سطح آن پديدار مى شود از كجا است ؟ خاشاكى كه در سطح آب جارى روح نمودار مى شود ، صورتهاى فكر است كه با اشكال بكر و تازه در تجدد و نو به نو شدن مى باشد . در روى آب جوى روح آن گاه كه انديشه به جريان مى فتد همراه آن ، خاشاك محبوب و نفرت انگيز نيز بجريان مى فتد . آن چه كه در سطح اين آب روان مى بينى ، پوستهايى است كه از باغ غيبى سرازير شده است . چون كه آب روان از باغ به جوى سرازير مى شود ، لذا مغز اين قشرها را بايستى از خود باغ جستجو كرد .
اگر تو نمى توانى جريان آب حيات را در درون خويش احساس كنى ، در سير و جريان جوى و نباتات طبيعى تماشا كن ، وقتى كه آب يك جو انبوه تر مى گذرد پوستهايى كه در سطح آن عبور مى كند ، سريع تر مى گذرد . بجهت سرعت حركت آب روان است كه اندوه و غصه در درون مردان الهى دوامى ندارد و در آن موقع كه اين حركت به غايت خود رسيد ، ديگر جز آب در جويبار موجوديت انسانى ( جز روح متحرك ) چيزى وجود نخواهد داشت .