تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٧٨
ديگر اين كه ممكن است روى توهمى كه آنها پيرامون بتها داشتند با آنها سخن گفته باشد كه اگر فرضا آنها داراى عقل و شعورى هم باشند، موجودى برتر از شما نخواهند بود.
سسوم اين كه «عبد» در لغت گاهى به معنى موجودى كه تحت تسلط و فرمان ديگرى است و در برابر آن خاضع است- هر چند عقل و شعور نداشته باشد- نيز گفته شده، از جمله به جادهاى كه مرتباً از آن رفت و آمد مىكنند «مُعَبَّد» (بر وزن مقدّم) گفته شده است.
پس از آن اضافه مىكند اگر فكر مىكنيد آنها قدرت و شعورى دارند «اگر راست مىگوئيد آنها را بخوانيد كه مىبايست جواب شما را بدهند» «فَادْعُوهُمْ فَلْيَسْتَجيبُوا لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ».
و اين دومين دليلى است كه براى ابطال منطق آنها بيان شده و آن اين كه سكوت مرگبارشان نشانه بىعرضگى آنها و عدم قدرتشان بر هر چيز است.
***
در سومين بيان روشن مىسازد كه آنها حتى از بندگان خود پستتر و ناتوانترند: خوب بنگريد «آيا آنها لااقل همانند شما پاهائى دارند كه با آن راه بروند»؟ «أَ لَهُمْ أَرْجُلٌ يَمْشُونَ بِها».
«يا دستهايى دارند كه با آن چيزى را بگيرند و كارى انجام دهند»؟ «أَمْ لَهُمْ أَيْدٍ يَبْطِشُونَ بِها». «١»
«يا چشمهائى دارند كه با آن ببينند»؟ «أَمْ لَهُمْ أَعْيُنٌ يُبْصِرُونَ بِها».
«يا گوشهائى دارند كه با آن بشنوند»؟ «أَمْ لَهُمْ آذانٌ يَسْمَعُونَ بِها».
به اين ترتيب، آنها به قدرى ضعيفند، كه حتى براى جا به جا شدن، نياز به