تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٠٤
در آخر ماه «رمضان» يا در ماه «شوال» سنه هشتم هجرت بود كه رؤساى طايفه هوازن نزد «مالك بن عوف» جمع شدند و اموال، فرزندان و زنان خود را به همراه آوردند، تا به هنگام درگيرى با مسلمانان هيچ كس فكر فرار در سر نپروراند و به اين ترتيب وارد سرزمين «اوطاس» گرديدند.
پيامبر صلى الله عليه و آله پرچم بزرگ لشكر را بست و به دست على عليه السلام داد و تمام كسانى كه براى «فتح مكّه» پرچمدار بخشى از لشكر اسلام بودند، به دستور پيامبر با همان پرچم به سوى ميدان «حنين» حركت كردند.
پيامبر صلى الله عليه و آله مطلع شد كه «صفوان ابن اميه» مقدار زيادى زره در اختيار دارد، به نزد او فرستاد و يكصد زره به عنوان عاريت از او خواست.
«صفوان» سؤال كرد: به راستى عاريه است يا غصب؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
عاريهاى است كه ما آن را تضمين مىكنيم و سالم بر مىگردانيم.
«صفوان» يكصد زره به عنوان عاريت به پيامبر صلى الله عليه و آله داد، و خود شخصاً با حضرت حركت كرد.
دو هزار نفر از مسلمانانى كه در فتح «مكّه» اسلام را پذيرفته بودند، به اضافه ده هزار نفر از سربازان اسلام كه همراه پيامبر صلى الله عليه و آله براى فتح «مكّه» آمده بودند مجموعاً دوازده هزار نفر، براى ميدان جنگ حركت كردند.
«مالك بن عوف» كه مرد پر جرأت و با شهامتى بود، به قبيله خود دستور داد: غلافهاى شمشير را بشكنند و در شكافهاى كوه، درههاى اطراف، و لابلاى درختان، بر سر راه سپاه اسلام كمين كنند، و به هنگامى كه در تاريكى اول صبح مسلمانان به آنجا رسيدند، يك باره به آنان حملهور شوند و لشكر را در هم بكوبند.
او اضافه كرد: محمّد صلى الله عليه و آله با مردان جنگى هنوز رو به رو نشده است، تا طعم