تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١٢٨
يافت اين بود كه: آنها گزارش دادند، لشكر قريش با آن همه امكانات، سخت بيمناكند گوئى خداوند لشكرى از وحشت در سرزمين قلب آنها فرو ريخته است.
فردا صبح لشكر كوچك اسلام با روحيهاى نيرومند در برابر دشمن صف كشيدند.
قبلًا پيامبر صلى الله عليه و آله به آنها پيشنهاد صلح كرد تا عذر و بهانهاى باقى نماند و نمايندهاى به ميان آنها فرستاد كه: من دوست ندارم شما نخستين گروهى باشيد كه مورد حمله ما قرار مىگيريد.
بعضى از سران قريش مايل بودند اين دستى را كه به عنوان صلح به سوى آنها دراز شده بفشارند و صلح كنند، ولى باز «ابوجهل» مانع شد.
بالاخره، آتش جنگ شعلهور گرديد. «حمزه» عموى پيامبر صلى الله عليه و آله و «على» عليه السلام كه جوانترين افراد لشكر بودند، و جمعى ديگر از جنگجويان شجاع اسلام در جنگهاى تن به تن كه سنت آن روز بود، ضربات شديدى بر پيكر حريفان خود زدند و آنها را از پاى در آوردند. روحيه دشمن باز ضعيفتر شد.
«ابوجهل» فرمان حمله عمومى صادر كرد، و قبلًا دستور داده بود آن دسته از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله را كه از اهل مدينه اند به قتل برسانند و مهاجرين «مكّه» را اسير كنند و براى انجام يك سلسله از تبليغات به «مكّه» آورند.
لحظات حساسى بود، پيامبر صلى الله عليه و آله به مسلمانان دستور داده بود: زياد به انبوه جمعيت نگاه نكنند، تنها به حريفان خود بنگرند، دندانها را روى هم فشار دهند، سخن كمتر بگويند، از خداوند مدد بخواهند، از فرمان پيامبر صلى الله عليه و آله- در هر حال- سر نپيچند، و به پيروزى نهائى اميدوار باشند.
پيامبر صلى الله عليه و آله دست به سوى آسمان برداشت و عرض كرد: يا رَبِّ إِنْ تُهْلَكْ