تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٣٦
داشتهاند. به دليل اين كه هيچ گاه نسبت فوق را انكار نكردند و تنها طبق روايات آن را توجيه نمودند و نامگذارى «عُزَير» به «ابن اللَّه» را به عنوان يك احترام معرفى كردند كه در برابر ايراد پيامبر صلى الله عليه و آله كه: چرا اين احترام را براى خود موسى عليه السلام قائل نيستيد، عاجز ماندند.
به هر حال هر گاه عقيدهاى را به قومى نسبت مىدهند لزومى ندارد كه همه آنها در آن متفق باشند، بلكه همين مقدار كه عده قابل ملاحظهاى چنين عقيدهاى را داشته باشند كافى است.
***
٢- مسيح عليه السلام فرزند خدا نبود
در مورد مسيحيان جاى ترديد نيست كه آنها مسيح را فرزند حقيقى خدا مىدانند و اين نام را نه به عنوان احترام و تشريفات، بلكه به معنى واقعى بر او اطلاق مىكنند و صريحاً در كتب خود مىنويسند: اطلاق اين نام بر غير مسيح عليه السلام به معنى واقعى جائز نيست.
شك نيست كه اين يكى از بدعتهاى نصارى است.
و همان گونه كه در جلد ٤، ذيل آيه ١٧١ سوره «نساء» گفتيم، مسيح هرگز چنين ادعائى نداشت و او تنها خود را بنده و پيامبر خدا معرفى مىكرد.
و اصولًا معنى ندارد كه رابطه پدر و فرزندى كه مخصوص جهان ماده و عالم ممكنات است، ميان خداوند و كسى برقرار گردد.
***
٣- اقتباس اين خرافات از ديگران
قرآن مجيد در آيه فوق (آيه ٣٠)، مىگويد: آنها در اين انحرافات شبيه بتپرستان پيشين هستند (يُضاهِؤُنَ قَوْلَ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ قَبْلُ).