تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٥
روحى بيابيم كه آن آثار بر آن مترتب گردد.
به تعبير ديگر: مساله مهم، تخلّق به اين صفات و واجد شدن اين مفاهيم و متّصف شدن به اين اوصاف است و گرنه يك شخص آلوده و پست با دانستن يك كلمه چگونه ممكن است، مستجاب الدعوة و مانند آن شود؟!
و اگر مىشنويم كه «بلعم» داراى اين اسم اعظم بود و آن را از دست داد، مفهومش اين است كه بر اثر خودسازى و ايمان و آگاهى و پرهيزگارى به چنان مرحلهاى از تكامل معنوى رسيده بود كه دعايش نزد خدا رد نمىشد ولى بر اثر لغزشها- كه در هر حال آدمى از آنها مصون نيست- و به خاطر هواپرستى و قرار گرفتن در خدمت فراعنه و طاغوتهاى زمان آن روحيه را به كلى از دست داد و از آن مرحله سقوط كرد، و منظور از فراموش كردن اسم اعظم نيز ممكن است همين معنى باشد.
و نيز اگر مىخوانيم پيامبران و پيشوايان بزرگ از اسم اعظم آگاه بودند، مفهومش اين است كه حقيقت اين اسم بزرگ خدا را در وجود خودشان پياده كرده بودند و در پرتو اين حالت خداوند چنان مقام والايى به آنها داده بود.
***