تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١٨٥
خواستم در مجلس شما حضور يابم و عقيده و خير خواهى خود را از شما دريغ ندارم.
گفتند: بسيار خوب، داخل شو! او هم همراه آنها به دار الندوة وارد شد.
يكى از حاضران رو به جمعيت كرده، گفت: درباره اين مرد (اشاره به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله) بايد فكرى كنيد؛ زيرا به خدا سوگند بيم آن مىرود كه بر شما پيروز گردد (و آئين و عظمت شما را در هم پيچد).
از آن ميان يكى پيشنهاد كرد او را «حبس» كنيد تا در زندان جان بدهد ...
پير مرد نجدى اين نظر را رد كرده، گفت: بيم آن مىرود كه طرفدارانش بريزند و در يك فرصت مناسب او را از زندان آزاد كنند و او را از اين سرزمين بيرون ببرند، بايد فكر اساسىترى كنيد.
ديگرى گفت: او را از ميان خود بيرون كنيد تا از دست او راحت شويد؛ زيرا همين كه از ميان شما بيرون برود هر كار كند، ضررى به شما نخواهد زد و سر و كارش با ديگران است.
پير مرد نجدى گفت: به خدا سوگند اين هم عقيده درستى نيست، مگر شيرينى گفتار و طلاقت زبان و نفوذ او را در دلها نمىبينيد، اگر اين كار را انجام دهيد به سراغ ساير عرب مىرود، گرد او را مىگيرند، سپس با انبوه جمعيت به سراغ شما باز مىگردد، شما را از شهرهاى خود مىراند و بزرگان شما را به قتل مىرساند!
جمعيت گفتند: به خدا راست مىگويد، فكر ديگرى كنيد.
«ابوجهل» كه تا آن وقت ساكت بود به سخن در آمده، گفت: من عقيدهاى دارم كه غير از آن را صحيح نمىدانم!
گفتند: چه عقيدهاى؟