در سوگ امیر آزادی (ترجمه مثیر الأحزان) - ابن نما حلی - الصفحة ٢٦٨ - در واپسين لحظات
يكى از سپاه سنگدل اموى با تندى و خشونت بسيارى نعره بر آورد كه: هان اى حسين! به خداى سوگند قطرهاى از اين آب خوش و گوارا را نخواهى چشيد تا بر آتش شعلهور دوزخ در آيى و از نوشابه جوشان آن بنوشى!!! اما او در پاسخ آن فريب خورده تيره بخت، با آرامش و متانت و بزرگمنشى و خيرخواهى همارهاش فرمود: نه، تو سخت در اشتباه هستى، هرگز چنين نخواهد شد، بلكه من بر نياى گرانقدرم پيامبر خدا وارد مىگردم و همراه او در جايگاه بلند و پر شكوه بهشت و در بارگاه فرمانرواى پراقتدار هستى خواهم بود و از آبى زلال و گوارا و آفتناپذير خواهم نوشيد و آن گاه به پيامبر خدا، از شقاوت و بيدادى كه شما تيره بختان تاريك انديش بر من روا داشتيد شكايت خواهم برد.
آنان، همگى از آن گفتار به خشم آمدند و دگر باره به او حمله بردند، به گونهاى كه گويى مهر و رحمت و عاطفه و محبت از دلهاى آنان رخت بر بسته بود.
و آوردهاند كه: پس از شهادت جانسوز سالار شايستگان، «ابو بكر هذلى» سخت گريه مىكرد به گونهاى كه شانههايش تكان مىخورد.
«إنّ أبا بكر الهذلى لمّا قتل الحسين بكى حتّى اختلج منكباه و قال: وا ذلّاه لأمّة قتل ابن دعيّها ابن نبيّها.» خاك ذلّت و رسوايى بر سر و روى جامعه و مردمى باد كه در ميان آن، پسر بىاصل و تبار «مرجانه»، به گونهاى بر سر نوشت آن حاكم مىگردد كه مىتواند با دجالگرى و بيداد، خون پاك فرزند گرانمايه فاطمه ٣، دخت سرفراز پيامبر را به جرم حقگويى و عدالت خواهى و آزادمنشى و اصلاحطلبى و دفاع از حقوق و حرمت انسان و هشدار از شكستن مرزهاى مقررات خدا بر زمين ريزد! آرى، داد از ذلّت و اسارت اين جامعه!