در سوگ امیر آزادی (ترجمه مثیر الأحزان) - ابن نما حلی - الصفحة ٣٩٧ - به سوى زندان
خويش را با خبر سازد، او از روستايى كه در نزديكى كوفه بود و در آنجا مزرعهاى داشت، پرچم پيكار بر ضدّ جلّاد خون آشام اموى، «عبيد» را به دوش گرفت و با همراهان و همفكران روشن انديش و غلام خويش به سوى كوفه و براى يارى رسانى به مسلم حركت كرد، امّا پس از رسيدن به كوفه و برخورد با شرايط آشفته شهر و راهبندانها و حكومت نظامى از سوى «عبيد»، دچار حيرت و سردرگمى شد، و سرانجام با وسوسه برخى از نزديكان و اشراف خيانتكار و اموى مسلك، برايش امان گرفته شد و به اميد روشن شدن اوضاع و دستيابى به ياران، به زير پرچم امان «عمرو بن حريث» برده شد.
به سوى زندان
آن شب تيره به سحر آمد و بامداد تيرهتر آن روز سياه، پس از تسلّط كامل باند تاريك انديش و خشونت كيش اموى بر اوضاع، و شهادت «مسلم» و «هانى»، آن ميهمان گرانقدر و آن ميزبان غيرتمند، «عبيد» بار عام داد و برخى آشنايان «مختار» كه زمينه را براى نجات او از دردسر و شرارت «ابن زياد» فراهم آورده بودند، او را به همراه مردم دنياپرست و نگونسار كه به ديدار جلّاد اموى مىرفتند، به كاخ او بردند.
ابن زياد بر تختش لميده بود و مردم را انبوه انبوه از برابرش عبور مىدادند و بسيارى بر اثر فريب خوردگى و يا ترس، پيروزى او را تبريك، و بر شقاوتى كه مرتكب شده بود دست مريزاد مىگفتند و ذليلانه بر دست پليدش- كه تا مرفق به خون آزاديخواهان خداجو و عدالتخواه و مخالف استبداد و اختناق آغشته بود بوسه مىزدند.
در اين شرايط بود كه بناگاه چشم «عبيد» به مختار افتاد، از جايش جنبيد و اشاره كرد كه او را بياوريد! هنگامى كه او را نزديك بردند، بىهيچ مقدمه و پرسوجو و دليل و گواهى دست به چوب برد و سر و صورت او را آماج ضربات وحشيانه و مرگبار خويش قرار داد و بىآنكه به او كمترين فرصتى براى جواب و دفاع از خويش دهد، در همان حال نعره برآورد كه: هان! تو بودى كه مسلم را در خانهات جاى دادى! و با او بيعت كردى و براى پيروى پسر آشوبگر عقيل ... در انديشه گردآورى نيرو و امكانات بودى، و بر ضد نظام اموى و امنيت ملى و آرامش و آسايش جامعه