در سوگ امیر آزادی (ترجمه مثیر الأحزان) - ابن نما حلی - الصفحة ٣٧١ - سخن جانسوز آن حضرت در دروازه مدينه
توان نشستن نداشت و از يارى رساندن به خاندان پيامبر محروم شده بود، برخاست و به سوى آن حضرت رفت و پوزش خواست و آن بزرگوار نيز ضمن پذيرش عذر او، از مهرش سپاسگزارى كرد و براى او و پدرش از بارگاه خدا آمرزش و بخشايش خواست.
پس از پايان سخنان جانسوز زين العابدين ٧ آن حضرت و ديگر همراهان و همسفران وارد مدينه شدند، امّا ديدند شهر پيامبر خدا و خانههاى آن از صاحبان و ساكنانش تهى است و شهر و خانههاى خالى آن، موج غم و اندوه مىپراكند. دست تقدير باران غم را بر آن سرزمين بارانده و سوگى بزرگ در و ديوار و آسمان و زمين آنجا را فرا گرفته و درد و رنجهاى كشنده بر آن شهر و ديار چيره شده و كاروانهاى سوگ و اندوه بر آنجا سايه افكنده و شهر و خانههاى آن به خاطر شهادت جانسوز سروران و بزرگ مردان و شايستگان خويش هراس انگيز مىنمايد.
|
للهام في معاهدها صياح |
و للرياح في محو آثارها إلحاح ... |
|
جانهاى كسانى كه در راه دفاع از حقوق و آزادى خود و دين و جامعه خود مورد تهاجم قرار گرفته و كشته شدند، هماره فرياد دادخواهى و انتقام سر مىدهد و تند بادها در محور آثار آن سرزمين مردخيز و ستم ستيز پافشارى مىكند.
زبان حال آن شهر و ديار، بسان زبان حال مادر داغديدهاى است كه از ديدگان اشكبار خويش باران اشك فرو مىبارد.
و اين در حالى است كه آن سرزمين از مردان شايسته و درست انديش خويش محروم است و حيوانهاى انسان نما در قصرها و سراهاى آن، جا خوش كردهاند.
گويى آن شهر غمزده زمزمه مىكند كه: هان اى مردم، مرا يارى كنيد تا بر آن شهيد گرانقدرى كه پيكر پاك او نيز غارت شد، باران اشك ببارم، و نيز بر پاكان از خاندان او كه همگام و همراه با آن حضرت در راه حق و عدالت سر بر بستر شهادت نهادند، چرا كه من در خلوتهاى شب تار، مونس آن پاكان و خوبان بودم و راز و نيازشان را در نماز و نيايشهايشان را با خدا مىشنيدم.
آه از آن بوستان پر ميوه و پر گل و لالهام كه با تند بادهاى ستم به خزان گراييد، و شب پر ستاره و روشنم كه تيره و تار گرديد! راستى كه ديدگانم از باران اشك باز نمىايستند و از درد و اندوهم در اين سوگ جانفرسا كاسته نمىشود.