در سوگ امیر آزادی (ترجمه مثیر الأحزان) - ابن نما حلی - الصفحة ٢٩٠ - سخنان شورانگيز پيامرسان عاشورا
شگفتا! شما بر ما گريه مىكنيد؟
پس چه كسى جز شما، عزيزان ما را به خاك و خون كشيده است؟
آيا جز شمايان؟! «تبكون علينا و من قتلنا غيركم؟»
سخنان شورانگيز پيامرسان عاشورا
«اسحاق سبيعى» از «خزيم اسدى»- كه خود به هنگام ورود كاروان اسيران به دروازه كوفه حضور داشته- در اين مورد آورده است كه: خودم دخت فرزانه امير مؤمنان، «زينب»، را- كه گويى كاروانسالار اسيران آزاديبخش بود- ديدم. بانوى بانوان سراپا پوشيده و دنيايى از وقار و شكوه و شهامت بود و به خداى سوگند، بانويى دانشورتر و درايتمندتر و سخنورتر از او هرگز نديدم! او به گونهاى شهامتمندانه و پرشور و رسا سخن مىگفت كه گويى هنر سخنورى را از پدرش على ٧ فرا گرفته و زبان رساى او در كامش بود و انسان را به ياد آن امير سخن مىانداخت.
آن انسان والا با اشاره دست، مردم را به سكوت فرا خواند؛ و شگفتا از اشاره او كه نفسها را در سينهها زندانى ساخت و زنگها را بر گردن شتران متوقّف كرد و از آن سيل جمعيّت و انبوه دژخيمان خشونتكيش اموى، ديگر نه صدايى برآمد و نه نفسى! «و رأيت زينب بنت علىّ ٧ فلم أر خفرة أنطق منها، كأنّما تفرع عن لسان أبيها، فأومأت إلى النّاس أن اسكتوا، فسكنت الأنفاس، و هدأت الأجراس ....» آن گاه آن پيام رسان نهضت اصلاحطلبانه و عدالتخواهانه و ظلم ستيز عاشورا، سخن شورانگيز و شعور آفرين خويشتن را بدين گونه آغاز كرد:
«الحمد للَّه ربّ العالمين و صلّى اللَّه على محمّد خاتم المرسلين، امّا بعد، يا اهل الكوفة! يا اهل الختل و الغدر! أ تبكون؟ فلا رقأت الدّمعة و لا هدأت الرّنّة، انّما مثلكم كمثل الّتى نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ أَنْكاثاً، تَتَّخِذُونَ أَيْمانَكُمْ دَخَلًا بَيْنَكُمْ، الا و هل فيكم الّا الصّلف و النّطف، و الصّدر الشّنف، و ملق الاماء و غمز الاعداء أو كمرعى على دمنة، أو كفضّة على ملحودة؛ ألا ساء ما قدّمت لكم أنفسكم ان سخط اللَّه عليكم و في العذاب أنتم خالدون.