در سوگ امیر آزادی (ترجمه مثیر الأحزان) - ابن نما حلی - الصفحة ٢٨٨ - جرقههاى بيدارى و فريادهاى اعتراض
جرقّههاى بيدارى و فريادهاى اعتراض
از «نوار»، همسر «خولى»، آوردهاند كه:
شامگاه تيره روز عاشورا بر كوفه سايه افكنده بود كه «خولى» به خانه آمد و سر مقدّس حسين ٧ را به همراه خويش آورد و پس از قرار دادن آن در زير تشتى، خود به بستر رفت.
من به او گفتم: كجا بودى و چه خبر آوردهاى؟
گفت: با ثروتى جاودانه آمدهام و دارايى پايان ناپذيرى برايت آوردهام! اين سر حسين است كه با خود آورده و زير تشت نهادم تا فردا به بارگاه «عبيد» ارمغان برم و پاداشى بسيار بگيرم! با شنيدن اين خبر، بر او خروشيدم كه: واى بر تو! هزاران واى بر تو! مردم به هنگام بازگشت از سفر براى همسر و فرزندان خويش زر و سيم به ارمغان مىآورند، امّا تو تاريك انديش و تيره بخت سر مقدّس حسين، پسر پيامبر خدا را به خانه آوردهاى!! اى نفرين بر تو باد با اين ارمغان و هديهات! به خداى سوگند كه ديگر هيچ عاملى سر من و تو را بر يك بالش گرد نخواهد آورد؛ و ديگر براى هميشه از تو دورى خواهم گزيد و با تو زندگى نخواهم كرد و براى هميشه از تو بيزارم! آن گاه از بستر خويش برخاستم و كنار آن طشت- كه سر مقدّس را در آنجا نهان كرده بود- نشستم و در آنجا مجلس سوگوارى بر پا داشتم و گريستن آغاز كردم.
به خداى سوگند كه در همان هنگام مىديدم كه نورى تابناك و فروغى زيبا بسان ستونى روشنگر، از آسمان به سوى تشت مىتابد و پرندگان سپيد رنگ و زيبايى بر گرداگرد آن تشت نگريستم كه پرواز مىكنند؛ و چنان مىنمود كه گويى در جهانى ديگر قرار گرفتهام و دنيايى ديگر را نظاره مىكنم.
بامداد آن شب تيره از راه رسيد و «خولى» آن سر مبارك را به بارگاه «عبيد» برد و در برابر او بر زمين نهاد.