در سوگ امیر آزادی (ترجمه مثیر الأحزان) - ابن نما حلی - الصفحة ٢٦٣ - درس آزادگى در ميدان كارزار
اعلان شد و آنان همه را بسان غنائم جنگى به غارت بردند!! و به اين نكته در اين سرودهام در باره خاندان پيامبر اين گونه اشاره كردهام:
|
و لما طعنتم نازحين و ضمّكم |
مقام به الجلد العزيز ذليل |
|
|
و صرتم طعاما للسيوف و لم يكن |
لما رمتموه منهج و وصول |
|
|
و أموالكم فىء لآل اميّة |
و بدركم قد حان منه أفول |
|
پس از آنكه پيشواى آزادى سپاه شوم اموى را به شيوه آزادمنشانه و انسانى فرا خواند و از شرارت هشدار داد، «شمر» گام به پيش نهاد و گفت: هان اى پسر فاطمه! چه مىگويى؟
آن حضرت فرمود:
«أقول: إنّى اقاتلكم و تقاتلونى و النّساء ليس عليهنّ جناح.»
سخن من اين است كه: من در حال دفاع هستم و با شما تبهكاران مىجنگم و شما نيز به جنگ من آمدهايد و بر بانوان حرم پيامبر، حتى به پندار شمايان هم گناهى نيست، پس گروههاى فشار و سردستههاى اراذل و اوباش اموى را از هجوم به سراپردهام باز داريد.
«شمر» گفت: اين سخن تو درست است و چنين خواهد شد.
و آن گاه بود كه سپاه اموى از هجوم بردن به خيمهها و غارت سراپرده خاندان وحى و رسالت باز ايستاد و دگر باره به پيكارى سخت بر ضد پيشواى آزادى دست يازيد و باران تيرها و نيزهها و شمشيرها را از هر سو بر سالار شايستگان فرو باراند؛ به گونهاى كه سراپاى او غرق در خون و از زخمها پوشيده شد و فراتر از هفتاد و چند زخم كارى بر بدنش وارد آمد و آن حضرت در همان حال كه از فشار خستگى و تشنگى و زخمهاى بىشمار دستخوش ضعف شده بود اندكى آب خواست، امّا آنان از دادن اندكى آب هم خود دارى ورزيدند و همچنان جنگ نابرابر، بيرحمانه و ناجوانمردانه خود را بر ضد او ادامه دادند.
سالار شايستگان ديگر توان ايستادن نداشت كه از جنگ باز ايستاد و درست در آن لحظه بود كه سنگى از سوى سپاه اموى آمد و بر پيشانى او نشست و آن را درهم شكست و از پى آن، تير سه شاخه و مسمومى آمد و قلب نازنين قلب تپنده آزادگى و عدالت و اصلاحطلبى را نشانه رفت.