در سوگ امیر آزادی (ترجمه مثیر الأحزان) - ابن نما حلی - الصفحة ٢٣٤ - نفرين حسين
دوستى- در سراى ديگر- قرار ده.]
نفرين حسين ٧
پس از جهاد و شهادت حماسه آفرين گروهى از سرداران دلير اردوگاه نور بود كه يكى از سپاه اموى پيش آمد و با خشم بسيار فرياد بر آورد كه: حسين كجاست؟
«أين الحسين؟» آن حضرت فرمود: من هستم، بگو من حسين هستم و اينجا ايستادهام.
«فقال: ها أنا ذا!»
او نعره بر آورد كه: تو را به آتش شعلهور دوزخ- كه بايد بزودى بر آن در آيى و بسوزى- مژده باد!! سالار شايستگان با دنيايى آرامش دل و اطمينان قلب فرمود:
«أبشر بربّ رحيم و شفيع مطاع.»
نه، هرگز چنين نخواهد شد، بلكه به خود بشارت مىدهم كه به پروردگارى مهربان و شفاعتگرى فرمانروا و پراقتدار وارد خواهم شد.
حسين ٧ از او پرسيد: تو كه هستى؟
«من أنت؟»
پاسخ داد: من محمّد بن اشعث هستم.
آن حضرت دستها را ببارگاه خدا بالا برد و نيايشگرانه زمزمه كرد كه:
«اللّهم إن كان عبدك كاذبا فخذه الى النّار، و اجعله اليوم آية لاصحابه ...»
بار خدايا اگر اين بنده گمراه و دروغپردازت ناروا مىبافد، او را زير تازيانه كيفر بگير و به آتش دوزخ در آور، و او را نشانه عبرتى براى همراهان و همدستان تاريك انديشاش قرار ده! و بدينسان حسين ٧ او را نفرين كرد و چيزى نگذشته بود كه عنان اسب وى پاره شد و اختيار را از سوار گرفت و او را سرنگون ساخت، امّا پايش در ركاب ماند و در هوا قرار گرفت. اسب او را به اين سو و آن سو كشانيد و به فراز و نشيب و سنگ و صخره زد تا پيكرش را تكّه تكّه ساخت؛ و به خداى سوگند كه همه ما از اجابت سريع و بىدرنگ نفرين حسين ٧ در مورد آن عنصر تيره بخت شگفت زده شديم.