در سوگ امیر آزادی (ترجمه مثیر الأحزان) - ابن نما حلی - الصفحة ١٧٢ - حسرت و دريغى جانكاه
فرستاده آن حضرت بازگشت و جريان را گزارش كرد.
پس از بازگشت او، خود آن حضرت برخاست و به سوى خيمه «عبيد جعفى» آمد.
هنگامى كه به آنجا رسيد، او را به همراهى خويش و مقاومت قهرمانانه بر ضد استبداد و انحصار خشونت كيش اموى دعوت كرد، امّا او به فراخوان آن پيشواى آزادى پاسخ منفى داد و همان سخنان گذشته را تكرار كرد.
حسين ٧ فرمود: هان اى «عبيد»! اگر به يارى حقّ و عدالت نمىشتابى و همراهى ما را برنمىگزينى، پس پرواى خدا را پيشه ساز و از او بترس كه در صف دشمنان برنامه اصلاحى و انسانى و رهايى بخش ما قرار گيرى! به خداى سوگند اگر كس نداى حقطلبى و دادخواهى ما را بشنود و آن گاه به يارى ما برنخيزد و در برابر بيداد و بربريت نظام آزادىكش و تاريك انديش اموى قامت بر نيفرازد، نابود خواهد شد.
«فإن لا تنصرنا فاتّق اللَّه ان تكون ممن يقاتلنا، فو اللَّه لا يسمع واعيتنا احد ثمّ لا ينصرنا الّا هلك.» «عبيد» در پاسخ گفت: امّا به صف دشمنان شما، هرگز نخواهم پيوست و هرگز چنين نخواهد شد.
و بدينسان «عبيد اللَّه بن حرّ» با اينكه مردى چابك و دلير و شاعرى خوش ذوق و توانا و از نامداران عرب و چهرههاى سرشناس عراق و كوفه بود، بر سر دوراهى سرنوشت، بيراهه را برگزيد؛ بهترين فرصت زندگى را از دست داد و با زدن دست رد به سينه سعادت و نيكبختى همارهاى كه به او روى آورده بود، خود را به اندوهى عميق و جانكاه گرفتار و با دريغ و دردى ماندگار و نام و يادى ناخوشايند و عبرتانگيز قرين ساخت.[١]
[١]- در اين مورد آوردهاند كه: پسر« زياد» پس از رويداد غمبار عاشورا و شهادت سالار شايستگان، سردمداران كوفه را خواست و آنان را مورد دلجويى قرار داد، امّا هر چه نگاه كرد« عبيد اللَّه بن حرّ» را در ميان آنان نديد. پس از چند روز هنگامى كه او نزد« ابن زياد» آمد، از وى پرسيد: پسر« حرّ» كجا بودى؟
پاسخ داد: بيمار بودم! گفت: بيمارى جان يا جسم؟
پاسخ داد: امّا قلبم، اميد كه به آفت بيمارى معنوى گرفتار نگردد؛ و امّا جسم من بيمار بود كه خداى بر من منت نهاد و سلامتىام را باز يافتم.
گفت: دروغ مىبافى، تو با دشمن ما بودى! پاسخ داد: اگر با دشمن شما بودم حضور من در آنجا براى شما ناشناخته و نهان نمىماند، چرا كه حضور چه منى در جايى پوشيده نمىماند! در همين شرايط« ابن زياد» از او غافل گرديد و وى از آنجا بيرون آمد و بر مركب خويش نشست و رفت.
« ابن زياد» به خود آمد و گفت: پسر« حرّ» كجاست؟
گفتند: رفت ... فرياد برآورد كه او را بياوريد!! گاردهاى خشن و خون آشام او برقآسا خود را به او رساندند و از او خواستند تا نزد اميرشان باز گردد، امّا او ركاب كشيد و گفت: پيام مرا به او برسانيد كه ديگر هيچ گاه فرمانبردارانه نزد او نخواهم آمد ... آن گاه از كوفه بيرون آمد و تاخت تا به كربلا رسيد و در آنجا چنين سرود:
\sُ يقول امير غادر و ابن غادر\z ألا كنت قاتلت الشهيد ابن فاطمة\z فياندمى ان لا أكون نصرته\z ألا كل نفس لا تسدّد نادمة\z و انّى- لانّى لم اكن من حماته-\z لذو حسرة ما ان تفارق لازمة\z سقى اللَّه ارواح الذين تأزّروا\z على نصره، سقيا من الغيث دائمة ...\z فكفّوا و إلّا ذدتكم في كتائب\z اشدّ عليكم من زحوف الديالمة\z\E امير پيمان شكن و فرزند فريبكار مىگويد: چرا با فرزند گرانمايه فاطمه، دخت سرافراز پيامبر پيكار نكردى؟
من اينك سخت پشيمان و ندامت زدهام كه چرا او را يارى نكردم و راستى كه هر كس درست انديش و شايسته كردار نباشد سرانجام پشيمان خواهد شد.
من از آن روى كه از يارىكنندگان و مدافعان او و راه و رسم اصلاحگرانهاش نبودهام، اينك دريغ و حسرتى دردناك و ماندگار دامنگيرم شده است.
خداى باران مهر و رحمت خويش را بر روحها و روانهاى پاك آن قهرمانانى بباراند كه بر يارى او همدست و همداستان شدند.
من بر كنار پيكارگاهها و آرامگاههاى آنان ايستادم، آن گاه در حالى كه باران اشك از ديدگانم فرو مىباريد، چيزى نمانده بود كه جگرم پاره پاره شود و بر قبرهاى آنان فرو افتد.
به جان خودم سوگند! كه آنان در منطق و پيكار، شير مردان انديشه و بيان و شمشير بودند و به سرعت به سوى ميدان گام مىسپردند و دفاعگر و حمايتكننده شيران بيشه حق بودند.
اگر كشته شدند، همه پرواپيشگان در مرگ آنان اندوهگين گشتند. ژرفانديشان و مطالعهكنندگان تاريخ هر چه بنگرند، به كسانى بهتر از اينان كه در برابر مرگ شجاعانه، سالار، نورانى و قهرمان باشند، نخواهند يافت.
آيا آنان را بيدادگرانه مىكشيد و آن گاه اميد روابط دوستانه با ما را داريد؟ اين نقشه شوم را وانهيد كه با انديشه ما سازگار نيست.
به جان خودم سوگند! با كشتن آنان به دشمنى با ما مردم تشنه عدالت و آزادى برخاستيد؛ و بدانيد كه چه بسيار زنان و مردان حقجو و اصلاح طلب ما را با اين كار بر ضدّ خويش برانگيختهايد.
هماره در اين فكرم كه با سپاهى گران به سوى اين بيدادگران حركت كنم، به سوى انحصار طلبان و خشونت كيشان و تجاوزكارانى كه از حقّ روى برتافتند و با سالار شايستگان به جنگ برخاستند.
هان اى رجّالگان اموى! بس كنيد! و دست از ستم و قانون ستيزى بداريد و گر نه براى دفع ستم و بيداد شما با سپاهيانى سرسختتر از سپاهيان« ديالمه» بر ضدّ شما بپا خواهم خاست.] مترجم.