در سوگ امیر آزادی (ترجمه مثیر الأحزان) - ابن نما حلی - الصفحة ١٥٢ - بر سر راه سالار شايستگان
دين و دنياى جامعه و درگيرى و مخالفت با سرمداران استبداد پيشه اموى بر حذر داشت و فرجام خطرناك رويارويى با آن انحصارگران و كينهتوزان و فتنهانگيزان را خاطر نشان ساخت.
حسين ٧ كه با متانت و هوشمندى وصف ناپذيرى سخنان او را مىشنيد و خيرخواهىاش را گوش مىسپرد، پس از پايان گفتارش چنين گفت:
«يا عبد اللَّه! أما علمت أنّ من هو ان الدّنيا على اللَّه أنّ رأس يحيى بن زكريّا أهدى الى بغىّ من بغايا بنى اسرائيل؟»
هان اى پسر عمر! آيا هنوز ندانستهاى كه دنياى فناپذير و ارزشهاى مادّى و زودگذر آن به گونهاى حقير و ناچيز است كه در آن، سر بريده پيامبر اصلاحگر و گرانقدرى بسان حضرت يحيى- كه فرزند ارجمند پيامبر ديگرى همچون زكريّاست- به رسم ارمغان و مايه چشم روشنى به عنصر آلوده و زشتكردارى از آلودگان بنى اسرائيل هديه مىشود؟
به راستى آيا نمىدانى كه بنى اسرائيل در مخالفت با حق و عدالت، تا جايى پيش رفتند و به چنان انحطاط و سقوطى درغلتيدند كه گاه بامدادان ميان طلوع فجر تا درخشيدن گرفتن خورشيد خون پاك دهها پيامبر برگزيده را به زمين مىريختند و آن گاه بدون احساس زشتى و فاجعه اين جنايت هولناك به داد و ستد و كارهاى روزانه خويش مىپرداختند؛ چنان كه گويى هيچ فاجعهاى پديد نياورده و خونهاى پاكى به زمين نريخته و به حقوق پاكترين و شريفترين و شايستهترين انسانها- كه آموزگاران بشريّت بودند- به زشتترين شيوه تجاوز نكردهاند؟
امّا خداى فرزانه در كيفر آنان شتاب نفرمود و به آنان فرصت بازگشت به خويشتن و جبران زشتكارى و بيداد را داد و آن گاه كه آنان به خود نيامدند، گريبان آنان را به كيفر گناه و بيدادشان به سختترين شيوه گرفت و با قدرت و شدّت و بر اساس عدل و داد از آنان انتقام ستاند.
و آن گاه سالار شايستگان در پايان اين سخنان جاودانه پس از اندك سكوت و فرصتى به «عبد اللَّه»، فرمود:
«اتّق اللَّه يا أبا عبد الرّحمان و لا تدعن نصرتى.»
اينك كه چنين است هان اى عبد اللَّه! پرواى خداى دادگر را پيشه ساز و در پيكار عادلانه و انسانى و خدا پسندانه فكرى و دينى و اجتماعى و سياسى ما با استبداد و اختناق خشن و بىرحم اموى- كه نه به حقوق و آزادى و امنيّت و مال و جان و آبرو