بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٤٨٦ - حكايت ٢٩٩ صبر را سلم كنم سوى درج # تا بر آيم، صبر مفتاح الفرج
حكايت ٢٩٩
|
صبر را سُلَّم كنم سوى دَرَج |
تا بر آيم، صبر مفتاح الفرج |
|
مردى سه پسر داشت كه جان و روان خود را وقف تربيت آنان كرده بود. او وصيت كرده بود كه از ميان فرزندانم، كسى حق دارد اموالم را به ارث ببرد كه از همه كاهلتر است و براى اينكه اين وصيت ضمانت اجرايى قوى داشته باشد، اينرا نزد قاضى بيان كرد. پس از آن از دنيا رفت.
قاضى سه برادر را به حضور خواست و به آنان گفت: به هوش باشيد، اندازه كاهلى خود را براى من بيان كنيد تا ميزان كاهلى شما بر من روشن گردد.
يكى از برادران به قاضى گفت: من هركس را از طرز سخن گفتنش مىشناسم كه دروغ مىگويد يا راست و اگر هم حرفى نزند با دقت به حركاتش، بعد از سه روز از آنچه در درونش مىگذرد آگاه مىشوم.
دومى گفت: من از سخن گفتن افراد، به درونشان پى مىبرم. اگر حرفى نزند او را با روش خاصى به حرف مىآورم.
قاضى گفت: اگر آن شخص روش خاص تو را بداند، لب فرو مىبندد و خاموش مىشود تا تو از درون او آگاه نشوى، راستش را بگو آنوقت چگونه به راز دلش پى مىبرى؟
جوان گفت: خاموش مقابلش مىنشينم و ...
|
صبر را سُلّم كنم سوى دَرَج |
تا برآيم، صبر مفتاح الفرج |
|