بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٤٥١ - حكايت ٢٩١ سر موتوا قبل موت اين بود # كز پس مردن غنيمتها رسد
و چون روز دريافت مستمرى فقيهان رسيد، فقيهى ناگهان لب به حاجت گشود ولى پشيزى از خواجه به او نرسيد، فقيه هرچه ناله كرد مؤثر واقع نشد. روز بعد كه نوبت دريافت مستمرى بيچارگان بود، فقيه خود را به قيافه آنان درآورد و در صف بيچارگان نشست تا شايد از مستمرى خواجه بهرهمند شود.
خواجه، فقيه را ديد و شناخت و چيزى به او نبخشيد. روز بعد فقيه سر و صورت خود را با جامهاى پيچيد در صف گروه ديگر قرار گرفت. ولى باز خواجه او را شناخت و چيزى به او نبخشيد. فقيه چون از نيرنگهايش طرفى نبست، روز بعد چادرى به سر كرد و در ميان بيوهزنان نشست.
خواجه اين بار نيز او را شناخت و احسانى به او نكرد. فقيه نزد مردى رفت كه معمولا پول كفن و دفن و اموات فقير را از اغنيا مىگرفت. و به او گفت: مرا در نمدى بپيچ و بر سر راه خواجه بگذار، بىآنكه حرفى بزنى بنشين و تماشا كن. قطعا خواجه با ديدن چنين وضعى فكر مىكند كه من مردهاى هستم مستحق كفن و براى خرج كفن و دفنم مبلغى نثار خواهد كرد و هر مقدار كه خواجه داد نصف آن را به تو خواهم داد.
آن مرد طبق سفارش فقيه عمل كرد و او را در نمدى پيچيد و بر سر راه خواجه قرار داد، خواجه كه خيال كرده بود با مردهاى بىكفن مواجه شده پارهاى طلا روى آن نمد انداخت. فقيه با عجله دستش را از زير نمد بيرون آورد و آن پاره طلا را برداشت و به خواجه گفت: اى كه درهاى احسانت را به رويم بستى ديدى با چه تدبيرى از تو سكه گرفتم. خواجه به فقيه گفت:
|
گفت: ليكن تا نمردى اى عنود |
از جناب من نبردى هيچ جود |
|
|
سِرّ موتوا قبل موت اين بود |
كز پسِ مردن غنيمتها رسد |
|
|
غير مردن هيچ فرهنگى دگر |
درنگيرد با خداى، اى حيلهگر |
|
|
يك عنايت بِه ز صد گون اجتهاد |
جهد را خوف است از صد گون فساد |
|
|
و آن عنايت هست موقوف ممات |
تجربه كردند اين ره را ثِقات |
|