بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٤٤٤ - حكايت ٢٩٠ مر بشر را پنجه و ناخن مباد # كه نه دين انديشد آنگه نه سداد
خواهى تاخت. براى هر پيشه و كسبى نيازمند به استاد است. در اين راه عاقلى طلب كن و از او كناره مگير. همه چينيان با جدّيت مىگويند كه شاه مملكتشان هيچ فرزندى ندارد. شاه ما اصلا زن نگرفته چه رسد بر اينكه فرزند داشته باشد و اگر كسى به شاه نسبت دهد كه زن و بچه دارد، بىدرنگ شاه گردنش را خواهد زد و او را به ديار عدم خواهد فرستاد.
برادر بزرگ كه جز به معشوق نمىانديشيد، بدون توجه به نصايح دو برادرش مانند تيرى از چلّه كمان برجهيد و بيرون پريد و رفت تا به معشوق خود برسد.
او عاشقانه به حضور شاه چين رسيد و مستانه زمين را بوسه زد.
همه احوال آن سه برادر بر شاه چين معلوم بود و سبب پريشانىشان را هم مىدانست. شاه چين با آنكه عشق آن سه برادر را نسبت به دخترش مىدانست اما مصلحت چنين اقتضا مىكرد كه خود را به بيخبرى بزند.
شاهزاده در برابر شاه زانو زد و ده معرّف، احوال او را براى شاه شرح دادند.
معرّف گفت: شاها! اين جوان، صيد احسان تو شده است. آقايى كن و دست نوازشى بر سر او بكش.
شاه گفت: من بيست برابر آن جاه و مالى كه اين شاهزاده از آن روى برگردانده بدو خواهم بخشيد.
معرف گفت: شاها! اين جوان كارگزار دولت پاينده عشق است او را جز به عشق خويش مشغول مفرما.
الطاف شاه چين اندوه شاهزاده جوان را از بين برد. او خواست كه شاه را صيد كند اما خود صيد او شد. شاهزاده جوان مدتى بدين ترتيب با دلى از عشق شاه سوخت و جانى بدو نثار كرد. در كنار شاه بود ولى عمر شاهزاده جوان مهلت نداد و صبر در فراق معشوق او را از پاى درآورد. شاهزاده جوان چون از دنيا رفت فقط برادر وسطى بر جنازه برادر بزرگش حاضر شد؛ زيرا برادر كوچك نيز بيمار بود.
شاه چين وقتى برادر وسطى را ديد، او را شناخت ولى خود را به نادانى زد و عمدا