بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٤٤٣ - حكايت ٢٩٠ مر بشر را پنجه و ناخن مباد # كه نه دين انديشد آنگه نه سداد
و پنج در ديگرش مانند حواس باطنى در جستجوى اسرار.
برادران، آن هزاران نقش و نگار را تماشا مىكردند و شادمان و بىقرار از اين طرف قلعه به آن طرف قلعه مىرفتند، تا اينكه چشمشان به پيكرهاى بسيار زيبا و شكوهمند افتاد، از فرط جمال آن مجسمه، به درياى حيرت فرو رفتند.
قلعه هوشربا كار خود را كرد و هرسه شاهزاده را در چاه بلا گرفتار ساخت. تير غمزه آن پيكره، بىآنكه كمان بكشد بر دل شاهزادگان نشست. شاهزادگان تازه متوجه شدند كه چگونه بدون جنگ و كارزار، جملگى كشته و مجروح تير عشق آن پيكره گشتهاند. اينجا بود كه به ياد نصايح پدر و نهى مكرر او از ديدن اين قلعه افتادند ولى ديگر پشيمانى سودى نداشت. لاجرم از شدت غصه در جستجوى آن شدند كه دريابند اين پيكره سنگى متعلق به كدام زن است؟
بعد از تفحّص بسيار، سرانجام در راهى به عارفى برخوردند كه آن عارف از طريق هوش پرده از اين راز برداشت. او به شاهزادگان گفت: اين پيكر زيبا مجسمه دختر پادشاه چين است و شاه چين نسبت به اسم دخترش چنان غيرت مىورزد كه حتّى پرنده هم نمىتواند بر بام او پرواز كند، چه رسد به عاشقى كه خيال ملاقات با دختر شاه را داشته باشد!
آن سه شاهزاده محنتزده، رو به هم آورند؛ زيرا هرسه نفر آنان دچار يك رنج و درد و اندوه شده بودند و براى فرار از اين محنت، چارهاى نديدند جز اينكه براى رسيدن به مقصود، به طرف سرزمين چين به راه افتند. آن سه، همه تعلقات زندگى را ترك كردند و راه معشوق نهانى را در پيش گرفتند.
برادر بزرگتر به دو برادرش گفت: اى برادران، جانم از انتظار به لب رسيده است.
ديگر بىپروا شدهام از بس صبر كردهام. در آتش فراق سوختهام. من در فراق معشوق از جانم سير شدهام!
دو برادر كوچكتر، ضمن حكايتى برادر بزرگ را نصيحت كردند و بدو گفتند: نسبت به خطرهايى كه در كمين است غافل مباش. اى برادر، تا كى كوركورانه اسب