بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٤٣٩ - استنتاج
مناسبت حكايت فوق بخشى از سرگذشت آن حضرت را در اينجا خواهيم آورد.
وقتى حضرت يوسف از تمكين خواستههاى شيطانى همسر عزيز مصر (كه در تاريخ از او به نام زليخا ياد شده است) سرباز مىزند. زليخا در پى انتقامجويى از اين جوان پاك برمىآيد و در طى يك نقشه از پيش تعيين شده، او را گرفتار زندان مىسازد.
يوسف سالها به جرم بىگناهى در زندان مىماند، تا اينكه روزى دو جوان از همراهان يوسف كه با وى در زندان بودند، به يوسف گفتند: ما در شب گذشته خوابى ديديم كه مىخواهيم براى ما تعبير كنى.
اولى گفت: من خواب ديدم كه انگور براى شراب مىفشارم؛ ... إِنِّي أَرانِي أَعْصِرُ خَمْراً ....
دوّمى گفت: من خواب ديدم كه نان بر سرم حمل مىكنم و پرندگان از آن مىخورند؛ ... إِنِّي أَرانِي أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِي خُبْزاً تَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْهُ ....
يوسف در تعبير خواب آن دو گفت:
يكى از شما آزاد مىشود و ساقى شراب سلطان مىگردد و ديگرى به دار آويخته مىشود و پرندگان از سر او مىخورند.
سپس يوسف به آنكه مىدانست آزاد مىشود گفت:
... اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ ...؛ «از من نزد صاحبت (يعنى سلطان مصر) ياد كن.»
يعنى وقتى آزاد شدى و به دربار سلطان راه يافتى و از نزديكان سلطان شدى شفاعت مرا نزد سلطان بكن تا من هم از گرفتارى زندان نجات يابم.
تعبير خواب يوسف درست از آب درآمد، زمانى نگذشت كه آن دو از زندان بيرون آورده شدند يكى را به طرف دار اعدام بردند و ديگرى به دربار سلطان راه يافت و از ساقىهاى سلطان شد. ولى شيطان سفارش يوسف را از خاطر اين جوان برد و درنتيجه ... فَلَبِثَ فِي السِّجْنِ بِضْعَ سِنِينَ «يوسف چند سال ديگر در زندان باقى