بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٤١٠ - استنتاج
... إِنَّهُ يَراكُمْ هُوَ وَ قَبِيلُهُ مِنْ حَيْثُ لا تَرَوْنَهُمْ ...[١]
«او و همكارانش شما را مىبينند و شما آنها را نمىبينيد.»
اين آيه هم ادعاى هرگونه معاشرت و مجالست و حتى ديدن جن با چشم سر را به روشنى و صراحت مردود مىشمارد! مگر اينكه بگوييم پيامبران از اين قاعده مستثنى بودند؛ زيرا قرآن تجسّم جن براى حضرت سليمان را اينگونه بيان مىكند:
حضرت سليمان گفت: اى بزرگان، كدام يك از شما مىتوانيد تخت- بلقيس- را پيش از آنكه خودشان نزد من آيند، براى من بياوريد؟
قالَ عِفْرِيتٌ مِنَ الْجِنِّ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِكَ ....[٢]
«عفريتى از جن گفت: من آن را نزد تو مىآورم پيش از آنكه از جاى خود برخيزى ...»
*** يكى از هنرهاى مولانا در مثنوى كه بهحق رمز موفقيت او در اين وادى است، تلفيق حكايات حقيقى با افسانه است. مولانا در بيان حكايات، به افسانه يا حقيقت بودن آن توجهى نداشته بلكه تمام تلاشش بر اين متمركز بود كه از تلفيق اين دو نتيجه موردنظر را ارائه دهد.
اين حكايت هم گرچه افسانهاى بيش نيست ولى به اين نتيجه مىرسد كه هركسى سرانجام دنبال چيزى مىرود كه با آن خو گرفته است.
اينجاست كه مىفرمايد: عبد الغوث از آنجا كه مجذوب جن بود، جنيان هم او را با خود بردند، چنانكه زخم نيزه روح را از بدن مىربايد.
|
برد همجنسىّ پريانش چنان |
كه ربايد روح را زخم سنان |
|
و همچنين خلق و خوى بهشتى انسانهاى خوب سبب مىشود كه آنان
[١] - اعراف: ٢٧
[٢] - نمل: ٣٩