بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٤٠٤ - استنتاج
فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي ...[١]
«و هنگامىكه كار آدم را به پايان رساندم و در او از روح خود دميدم.»
ثُمَّ سَوَّاهُ وَ نَفَخَ فِيهِ مِنْ رُوحِهِ ...[٢]
«بعد اندام او را موزون ساخت و از روح خويش در او دميد.»
بديهى است منظور از روح در اين آيات، همان جوهر مجرّدى است كه مبدأ حيات و حركت و شعور انسان است كه به او جان و روان هم گفته مىشود. و اضافه «روح» به «خدا» (من روحى و من روحه) نه به اين معنى است كه خدا از روح خويش در جنين انسان مىدمد! خدا نه جسم دارد و نه روح، بلكه اين اضافه، اضافه تشريفى است؛ چنانچه خدا كعبه و ماه مبارك رمضان را به خاطر عظمتش به خود نسبت داده است: بيت اللّه- شهر اللّه.
انسان نيز داراى يك روح با عظمت و شرافتمندى است كه شايسته است خدا او را به خود نسبت دهد.
و عجيب اين است كه خداوند حكيم اين روح شايسته و گوهر گرانبها را در ميان ... حَمَإٍ مَسْنُونٍ[٣] گل بدبوى تيرهرنگ؛ يعنى لجنزار تن قرار داده است! لذا وقتى فرشتگان به حقيقت آدم نگاه كردند (نه به ظاهر خاكى او) گوهرى ديدند گرانقدر و شايسته سجده:
فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ.
«فرشتگان همگى- در برابر آدم- سجده كردند.»
و ابليس چون چشم حقيقتبين نداشت به ظاهر خاكى آدم نگاه كرد و نه تنها او را شايسته سجده نديد بلكه خود را برتر از او دانست.
[١] - حجر: ٢٩؛« ص»: ٧٢
[٢] - سجده: ٩
[٣] - حجر: ٢٦