بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٣٩٨ - حكايت ٢٨١ وقت آن شد اى شه مكتوم سير # كز كرم ريشى بجنبانى به خير
حكايت ٢٨١
|
وقت آن شد اى شه مكتوم سَير |
كز كرم ريشى بجنبانى به خير |
|
سلطان محمود شبى به تنهايى، با لباس مبدّل در شهر گشت مىزد كه با گروهى از دزدان شبگرد روبرو شد. دزدان از او پرسيدند: تو كيستى؟ شاه پاسخ داد: من هم مثل شما دزدم.
يكى از آنان گفت: اى ياران، بياييد از هنر خود بگوييم و هريك هنر خود را براى بقيه توضيح دهد. همگى پذيرفتند و چنين آغاز كردند:
دزد اول: هنر من در دو گوش من است؛ زيرا اگر سگ بانگ زند مىدانم چه مىگويد.
دزد دوم: هنر من در چشم من است، اگر كسى را در تاريكى شب ببينم، روز او را مىشناسم، گرچه تغيير لباس و شكل داده باشد.
دزد سوم: هنر من در قدرت بازوى من است. با قدرت بازو مىتوانم نقبهايى در زمين ايجاد كنم.
دزد چهارم: هنر من در بينى من است. من مىتوانم خاك را بو كنم و از اين طريق تشخيص دهم كه در زير خاك گنجينهاى هست يا نه.
دزد پنجم: هنر من در پنجه من است. من مىتوانم كمندى به بلنداى كوه بيندازم.
وقتى نوبت به سلطان محمود رسيد. دزدان بىآنكه سلطان را بشناسند، به او