بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٣٨٠ - حكايت ٢٧٦ كه مرا خود حاجت تاريخ نيست
حكايت ٢٧٦
|
كه مرا خود حاجت تاريخ نيست |
شتر و گاو و قوچى باهم در راهى مىرفتند كه مقدارى علف يافتند.
قوچ گفت: اگر اين علف را ميان خود تقسيم كنيم، هيچيك از ما سير نمىشود پس بياييد فرمايش پيغمبر را عمل كنيم كه فرمود: بزرگان را مقدم بداريد. ما نيز با بيان تاريخ زندگى خود بزرگتر از خود را معين نموده و علف را در اختيار او قرار دهيم تا بخورد.
پيشنهاد مورد قبول واقع شد.
پس قوچ از خودش آغاز كرد و گفت: من آنقدر پير و سالمند هستم كه در روزگاران پيشين، چراگاه من با قوچى كه به جاى حضرت اسماعيل ٧ قربانى شد يكى بود!
گاو گفت: من از همه شما سالخوردهترم، چون من جفت همان گاوى هستم كه حضرت آدم ٧ با آن زراعت مىكرد!
شتر كه دروغهاى عجيب قوچ و گاو را شنيد سرش را پايين آورد و دسته علف را به دهان گرفت و درحالىكه آن را مىخورد، گفت:
|
كه مرا خود حاجت تاريخ نيست |
كين چنين جسمى و عالى گردنى است |
|
|
خود همه كس داند اى جان پدر |
كه نباشم از شما من خردتر |
|
|
داند اينرا هركه اصحاب نُهى است |
كه نهادِ من فزونتر از شماست |
|