بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٣٢٦ - استنتاج
ربيع بن خثيم كه از زهاد ثمانيه است، در توصيف گمنامى مىگويد:
«ان استطعت ان تكون اليوم في موضع لا تعرف و لا تعرف فافعل».
«اگر بتوانى امروزه در جايى زندگى كنى كه نه مردم تو را بشناسند و نه تو مردم را بشناسى حتما چنين كن.»[١]
|
صدهزاران پادشاهان نهان |
سرفرازانند ز آن سوى جهان |
|
|
نامشان از رشك حق پنهان بماند |
هر گدايى نامشان را برنخواند |
|
*** در اين حكايت، مولانا از شخصيتى سخن مىگويد كه گوهر وجود خود را در خرابههاى گمنامى يافت و نشان منزل وصل را در بىنشانى دريافت كرد. هلال كه از فرط گمنامى، خواجهاش نيز او را به هيچ مىپنداشت، چنان پيش حبيب خدا محبوب بود كه فراق چند روزه هلال بر آن حضرت گران آمد، لذا براى تسلّاى خاطر خويش به سراغ هلال آمد. كجا؟ در اصطبل خانه خواجه هلال!
هلال كه از شدّت بيمارى در گوشهاى از اصطبل به خواب رفته بود، بوى دلاويز حبيبش، مشام جانش را نيرو بخشيد و ديده از خواب گشود. ناگهان از ميان پاهاى چهارپايان دامن پاك پيغمبر ٦ را مشاهده نمود. آن پهلوان ميدان معرفت به صورت چهار دست خود را به پيامبر رساند و صورت خود را روى پاى آن حضرت نهاد.
|
از ميان پاى استوران بديد |
دامن پاك رسول بىنديد |
|
|
پس ز كنج آخُر آمد غَژغَژان |
روى بر پايش نهاد آن پهلوان |
|
پيغمبر ٦ نشست صورت بر صورت هلال نهاد و سر و چشم و روى او را بوسيد.
|
پس پيمبر روى بر رويش نهاد |
بر سر و بر چشم و رويش بوسه داد |
|
[١] - مصباح الشريعه باب بيست و چهارم در« عزلت».