بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٣٠٨ - حكايت ٢٥٩ خود سزاى بتپرستان اين بود # جلش اطلس، اسب او چوبين بود
پوست تن غلام من سفيد است ولى دلش از تاريكى كفر سياه است، آن غلام را به تو مىدهم و در عوض اين غلام سياهتن و روشندل را به من بده.
چون غلام زيباروى ابو بكر را آوردند، خواجه بلال از زيبايى او متحيّر شد و سخت علاقمند به اين دادوستد گرديد ولى از آنجا كه ديد ابو بكر علاقه بيشترى به اين معامله نشان مىدهد آتش طمع او شعلهور شد و به ابو بكر گفت: بايد علاوه بر دادن اين غلام زيبا، مقدارى پول نقد هم بدهى. ابو بكر دويست درهم نيز اضافه پرداخت تا آنكه حرص آن كافر ارضا شد و به معامله تن داد. ولى از روى استهزا قهقهاى سرداد.
ابو بكر به او گفت: اين خنده چه بود كه سردادى؟ آن كافر به ابو بكر گفت: من تعجب از جديت تو در خريد اين غلام سياه مىكنم، اگر نبود اين جدّيت تو من حاضر بودم او را با يك دهم معامله كنم؛ زيرا بلال پيش من نيم دانگ هم ارزش ندارد ولى تو با جدّيت خودت قيمت معامله را بالا بردى.
ابو بكر به آن كافر گفت: اى سبك مغز، تو مانند كودكان جواهرى را با دانه گردويى مبادله كردى. اگر در فروش بلال بيشتر چانه مىزدى همه ثروت و مال خود را به تو مىدادم و حتى راضى بودم يك دامن طلا از ديگران قرض كنم و به تو بدهم تا بلال را از تو بگيرم. اما چون تو بلال را ارزان به دست آوردهاى، آسان هم از دستش دادى. اكنون اين غلام زيباروى را بگير و بلال سياهچهره را به من ده.
|
خود سزاى بتپرستان اين بود |
جُلَّش اطلس، اسب او چوبين بود |
|
|
همچو گور كافران پردود و نار |
وز برون بربسته صد نقش و نگار |
|
|
همچو مال ظالمان، بيرون جمال |
وز درونش خون مظلوم و وبال |
|
|
چون منافق از برون صوم و صلات |
وز درون خاكِ سياه بىنبات |
|
|
همچو ابرى خاليى پر قَرّ و قُر |
نه در او نفعِ زمين، نه قوتِ پُر |
|
|
همچو وعده مكر و گفتارِ دروغ |
آخرش رسوا و اوّل بافروغ |
|