بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢٩ - حكايت ٢٠٠ خر كميز خر ببويد در طريق # مشك چون عرضه كنم با اين فريق
حكايت ٢٠٠
|
خر كميز خر ببويد در طريق |
مشك چون عرضه كنم با اين فريق |
|
صيادى در بيابان بچه آهويى را صيد كرد و چون آن را به منزل آورد، در ميان آخور خران و گاوان رهايش ساخت. شبانگاه در آخور كاه ريخت، گاوان و خران با اشتهاى تمام مشغول خوردن شدند و آهو از فضاى كثيف آخور و غبار كاه، و بدتر از همه تمسخر و طعنه حيوانات، از جانبى به جانب ديگرى مىرميد.
چند روزى بدين منوال گذشت، آهو در آخور همچون ماهى در خشكى در كمال عذاب و شكنجه به سر مىبرد. تا اينكه روزى خرى به خر ديگر گفت: اى رفيق، اين دوست تازه وارد ما (آهو) طبع شاهان و اميران را دارد! و خر دوم طعنه زنان گفت: تو گويى از جزر و مد دريا گوهر آورده است و نمىخواهد ارزان بدهد! و خر اول با تمسخر گفت: به او (آهو) بگو تو با اين همه لطافت، خوب است بر تخت شاهى بنشينى!
در اين ميان، خر سوم كه مشغول خوردن كاه بود، سرش را بلند كرد و به رسم دعوت از آهو، او را به خوردن كاه دعوت نمود. آهو سرش را به بالا تكان داد كه يعنى نه، من اشتهاى خوردن كاه را ندارم؛ زيرا كاه غذاى تو است. من با علفهاى تازه و سرسبز مرغزار انس يافتهام و در كنار چشمهساران زلال آسوده مىشوم. گر چه اكنون قضا مرا به اين عذاب گرفتار كرده است، اما خوى و طبع پاك من از من نمىرود!