بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢٧ - استنتاج
قالَ يا بُنَيَّ لا تَقْصُصْ رُؤْياكَ عَلى إِخْوَتِكَ فَيَكِيدُوا لَكَ كَيْداً إِنَّ الشَّيْطانَ لِلْإِنْسانِ عَدُوٌّ مُبِينٌ[١]
«گفت: فرزندم! خواب خود را براى برادرانت بازگو مكن كه براى تو نقشه خطرناك مىكشند؛ چرا كه شيطان دشمن آشكار انسان است»
و زليخا به انتقام شكست خود در كامجويى از اين جوان فريبا، يوسف را سالها در كنج زندان گرفتار ساخت.
بنابراين، اگر مىبينيم كه يوسف تا مرز مرگ پيش رفت، براى حسادتى بود كه برادرانش نسبت به جايگاه او داشتند، و اگر ننگ اتهام ارتباط نامشروع با زليخا را به او مىزنند و در پى آن سالها رنج زندان را تحمّل مىكند، براى حس انتقامى بود كه زليخا در عشق شكستخورده خود نسبت به يوسف در دل خويش مىپروراند.
با توجه به حكايت حضرت يوسف، درمىيابيم كه ريشههاى آن پديده شوم- «حسادت» و «حس انتقامجويى»- امروزه به عنوان يك جريان ثابت در فرهنگ فردى و اجتماعى ما جا باز كرده است. بايد گفت ريشه سوم اين پديده شوم، «سودجويى» است كه مولانا در اين حكايت بدان اشاره دارد.
*** در اين حكايت: طاووس، كنايه از سالك پاكباختهاى است كه از همهچيز خود براى رسيدن به يك چيز؛ يعنى حضرت حق چشمپوشى مىكند.
صياد، كنايه از انسان دنياطلبى است كه همواره براى به دست آوردن بيش از آنچه كه دارد تلاش مىورزد.
سودجويى و حس منفعتطلبى بيش از حد انسانهاى حريص از يك سو، قناعت، كفاف و روح عفافگراى انسانهاى متوكّل از سوى ديگر سبب مىشود كه عرصه آزادى بر غير آزمندان جامعه تنگ آيد و از آنچه كه حق طبيعى و قانونى آنهاست چشم بپوشند.
[١] - يوسف: ٥