بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢٥٣ - حكايت ٢٤٨ صبر كن كالصبر مفتاح الفرج # تا نيفتى چون فرج در صد حرج
حكايت ٢٤٨
|
صبر كن كالصبر مفتاح الفرج |
تا نيفتى چون فَرَج در صد حَرَج |
|
خواجهاى غلامى هندى داشت به نام «فرج» كه او را به دست خود تربيت كرده بود و زندگىاش را با علم و هنر پرورده بود. او همچنين دخترى سيمين اندام و نيك سرشت داشت كه وقتى به سن بلوغ رسيد خواستگاران زيادى برايش آمدند ولى از آنجا كه همه خواستگاران اهل مكنت و مال بودند، خواجه نپذيرفت؛ زيرا او معتقد بود كه ثروت دنيا پايدار نمىماند، اصل كار تقوا و ديندارى و اخلاق نيكو است.
خواجه بر همين اعتقاد، براى دختر خود دامادى صالح انتخاب كرد، داماد گرچه از نظر مال و منال چيزى در بساط نداشت و از حسن و جمال ظاهر محروم بود ولى جوانى بود پارسا و ديندار.
وقتى موضوع ازدواج دختر خواجه با آن جوان پارسا بهطور جد مطرح گرديد و براى همه فاش شد، غلام خواجه بيمار گشت و روزبروز بيمارى او شدت يافت.
شبى خواجه به بانوى خود گفت: تو بهطور خصوصى از غلام عيادت كن و از سبب بيمارىاش بپرس؛ زيرا هرچه باشد تو براى او به منزله مادرى، شايد سبب اندوه خود را با تو در ميان بگذارد. همسر خواجه فرداى آن روز به عيادت غلام رفت و او را مورد مهر و نوازش مادرانه قرار داد و تلاش كرد كه غلام را به حرف آورد تا علت رنجورىاش را بيان كند. غلام سرانجام به حرف آمد و راز بيمارى خود را اينگونه بيان كرد كه: