بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢١٤ - حكايت ٢٤٠ هر دمى فكرى تو مهمان عزيز # آيد اندر سينهات هر روز نيز
حكايت ٢٤٠
|
هر دمى فكرى تو مهمان عزيز |
آيد اندر سينهات هر روز نيز |
|
براى كسى، ميهمان بىوقت آمد، صاحبخانه آن ميهمان را چون طوق بر گردن عزيز داشت، خوان نعمت گسترد و او را تكريمها نمود. آن شب در محله ايشان جشن ختنهسوران بود.
صاحبخانه به زنش گفت: امشب رختخواب ما را به سوى در بگستر و رختخواب ميهمان را آن سوى دگر بگستران.
زن طبق دستور شوهر هردو رختخواب را گسترد و به جشن ختنهسوران رفت.
صاحبخانه و ميهمان تا پاسى از شب خوش گفتند و خنديدند. پس از آن ميهمان براى خواب آماده شد و به گمان اينكه رختخواب گسترده به سوى در، مال اوست، رفت و خوابيد.
صاحبخانه وقتى ديد ميهمان به بستر آنان رفت، از خجالت به او چيزى نگفت و او هم به آرامش در رختخواب ميهمان به خواب فرو رفت. اتفاقا آن شب باران شديدى باريد. زن صاحبخانه از جشن ختنهسوران به خانه بازگشت، وى به گمان اينكه ميهمان در رختخواب خودش خوابيده و شوهرش در رختخواب دم در، در رختخواب پيش در رفت و خوابيد. او به خيال اينكه در رختخواب شوهر است، گفت: اى شوهر عزيز، ترسيدم كه اين ميهمان چند روزى در خانه ما توقف كند و از همان چيزى كه مىترسيدم پيش آمد؛ زيرا بارندگى سبب