بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢٠٥ - استنتاج
|
هركه او را ذوق اين اسرار نيست |
جان او را با حقيقت كار نيست |
|
*** مولانا هم در اين حكايت بر وجه اشارت سخن از مى و مستى به ميان آورده كه شرح عرفانى آن بقرار ذيل است:
امير، كنايه است از عارف كامل و سالك واصل.
شراب، كنايه است از ذوق و وجد حالت عرفانى.
زاهد، كنايه است از متشرعى كه غافل از مفاهيم واقعى است.
اهل محل، كنايه است از عوام الناس ظاهرپرست.
امير عارف و روشن ضمير كه جانش از مى ناب عرفان سرمست شده بود، در پاسخ به عوام الناس صورتپرست مىگويد:
نه نه، من شيفته شراب عرفانم، شرابى كه انسان را سرمست از لذات معنوى مىكند نه پابند لذات جسمانى.
|
گفت: نه نه، من حريف آن مىام |
من به ذوق اين خوشى قانع نيم |
|
من مىخواهم آزاد همچون گل ياسمن، خود را به نسيم لطف الهى بسپارم و بهر طرف كه او مىوزد بدانسو رو كنم.
|
من چنان خواهم كه همچون ياسمين |
كژ همى گردم چنان گاهى چنين |
|
و تهى از هر بيم و اميدى، همچون شاخههاى درخت بيد در مقابل وزش خواستههاى حضرت دوست به رقص درآيم و بدان سو رو كنم كه او مىخواهد.
|
وارهيده از همه خوف و اميد |
كژ همى گردم به هر سو همچو بيد |
|
|
همچو شاخ بيد گردان چپ و راست |
كه ز بادش گونهگونه رقصهاست |
|
تعبير به «گونهگونه رقصها» اشاره به اين حقيقت است كه عارف واصل و بنده كامل در مقابل خواسته حضرت دوست، همچون شاخه بيد بىاختيار است، به هر