بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢٠١ - حكايت ٢٣٧ بابت زنده كسى چون گشت يار # مرده را چون دركشد اندر كنار
حكايت ٢٣٧
|
بابت زنده كسى چون گشت يار |
مرده را چون دركَشد اندر كنار |
|
در دوران حضرت عيسى ٧ اميرى بود بسيار مهربان، ملجأ و پناهگاه بيچارگان و مسكيننواز و درعينحال مىخوار و مىپرست. شبى خواجهاى همچون امير خوشنام، بر امير ميهمان شد. آن دو، براى ايجاد نشاط مىبايست باده بخورند امّا باده آنان كم بود. امير به غلامش گفت: اى غلام برو از فلان راهب براى ما شراب بگير و بياور؛ زيرا او خمر مخصوص دارد. غلام به فرمان امير دو سبو گرفت و تند دويد و به دير راهب رسيد. زر داد و شراب خريد. در ميان راه، به زاهدى برخورد، زاهد به غلام گفت: آنچه در سبوها است چيست؟
غلام گفت: شراب است. زاهد پرسيد: مال كيست؟ غلام گفت: مال امير است.
زاهد گفت: طالب يزدان بودن و آنگه عيش و نوش كردن؟ اين دو در يك جا جمع نمىشود. گرچه هنوز باده در دين عيسى ٧ حرام نشده ولى بر طالبان دوست حرام شده است. در اين حال زاهد سنگى بر سبوى غلام زد و آن را شكست. غلام با دست خالى نزد امير رفت. امير پرسيد: باده كو؟ غلام ماجرا را شرح داد. امير وقتى سخنان غلام را شنيد خشمگين از جاى برخاست و به سراغ زاهد رفت. درحالىكه نيمه مست بود، گرز آهنين به دست، به طرف خانه زاهد راه افتاد. چون به خانه زاهد رسيد، در را كوفت و هياهويى در محل به راه افتاد. مردم از هر طرف جمع شدند و چون امير را خشمگين ديدند، بدو گفتند: اى امير، وقت