بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ١٤٢ - حكايت ٢٢٣ خانه را من روفتم از نيك و بد # خانهام پرست از عشق احد
حكايت ٢٢٣
|
خانه را من روفتم از نيك و بد |
خانهام پُرّست از عشق احد |
|
در شهر غزنين زاهدى بود دانشمند، نامش محمد و لقبش سررزى. وى هفت سال در صحرا و كوهها ساكن بود و غذايش برگ مو (درخت انگور) بود. چنانكه ملقّب به «رزى» شد.
روزى زاهد بر سر كوه رفت و به حضرت حق اينگونه خطاب كرد: الهى، يا جمال خود را به من بنمايان يا من از كوه به پايين مىافتم.
پس خطاب رسيد: زمان رؤيت ما نزديك نشده است و اگر هم از كوه فرو افتى تو را نخواهم كشت. ولى زاهد خود را از كوه به پايين انداخت و حيات جسمانى در نظر او مرگ بود و مرگ عين حيات مىنمود. پس در آن حالت ندايى به زاهد رسيد كه از صحرا به سوى شهر برو. زاهد پرسيد: در شهر چه خدمتى كنم؟ خطاب آمد:
براى ذليل كردن نفست بايد مدتى گدايى كنى. مدتى از ثروتمندان زر و سيم بگير و آنان را بين درويشان فقير قسمت كن.
زاهد امر حضرت حق را به جان قبول كرد و به غزنين آمد، مدتى زنبيل به دست مىگشت و از اغنيا مىگرفت و به فقيران مىداد. وى تا دو سال براى تهى دستان گدايى كرد بعد از آن از جانب حضرت حق ندا آمد كه: اى زاهد، بعد از اين به مردم بده وليكن از كسى چيزى طلب مكن، ما از عالم غيب اين قدرت را به تو خواهيم داد كه هرچه از تو بخواهند تو هماندم دستت را در زير حصير كنى و هرچه