بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ١١٨ - حكايت ٢١٨ آن زجاجى كو ندارد نور جان # بول و قاروره است و قنديلش مخوان
حكايت ٢١٨
|
آن زجاجى كو ندارد نور جان |
بول و قاروره است و قنديلش مخوان |
|
گازرى، خرى داشت بسيار لاغر و ضعيف. اين حيوان در ميان سنگلاخ بىگياه محل خود، چيزى جز آب براى خوردن نداشت.
در حوالى آن محل، بيشهزارى بود و در آن بيشهزار شيرى مىزيست كه كارش صيد حيوانات بود. تا اينكه روزى وى را با فيل نر جنگى درگرفت و در نتيجه خسته و مجروح شد و از شكار بازماند.
چند روزى در حال ضعف بود و ناى شكار نداشت، در نتيجه، حيوانات اطراف، از نيمخوردهاش محروم شدند. شير وقتى تنگى معيشت و اطرافيان خود را ديد به روباه گفت: در اين بيشه گاو يا خرى پيدا كن و با خدعه به حضور من آور كه اگر از شكار قوّتى يابم پس از آن، شكار ديگرى خواهم كرد و همه شما از آن بهرهمند خواهيد شد.
روباه به دستور شير به دنبال شكار روان شد، اتفاقا به خر لاغر گازر برخورد نمود، ضمن سلام و احوالپرسى به خر گفت: در اين صحراى خشك و در ميان اين سنگلاخها چگونهاى؟ خر پاسخ داد:
اگر در غمم و يا در جنّتم، حق تعالى نصيبم كرده و من از وضع موجود خدا را شكر مىگويم.