ترجمه من لا يحضره الفقيه شيخ صدوق - غفاري، علي اکبر؛ غفاري، محمد جواد؛ بلاغي، صدر - الصفحة ٣٥ - *(چارهجوئى در فهم حكم) *
حضرت على ٧ تكبير گفت و همه حاضران تكبير گفتند. از اين ماجرا همسفران ديگر همه بشكّ افتادند و فكر كردند كه آنچه اتّفاق افتاده، رفيقشان همه را گفته و راز آشكار شده است و عليه خود و ايشان اقرار كرده پس حضرت فرمود: سر و روى او را بپوشانيد و به بازداشتگاه اوّلش ببريد؛ آنگاه يكى ديگر از آنها را طلبيد و در مقابل خود نشانيد و روى او را باز كرد، و فرمود: تو فكر مىكنى كه من از ماجرا آگاه نيستم، گفت: يا امير المؤمنين من يكى از اين جماعت بودم و كشتنش را هم خوش نداشتم، و بدين كلام اقرار كرد. بعد حضرت يكى يكى را خواست و همه اقرار كردند كه او را كشتهاند، سپس حضرت همه مال را گرفت و اوّلين كسى كه بازداشت شده بود و اقرار نكرده بود نيز اقرار كرد. خونبهاى مقتول و اموالش را از ايشان بستد و بصاحبانش داد.
شريح توضيح قضيّه داود ٧ را از حضرت خواست و حضرت ٧ فرمود: داود پيغمبر بكودكانى در راه گذر كرد كه به بازى مشغول بودند و بعضى اسم ديگرى را «مات الدّين» صدا مىزد، حضرت داود ٧ آن طفل را كه بدين نام خوانده مىشد صدا زد و گفت: نام تو چيست؟ گفت: مات الدّين. داود پرسيد چه كسى بر