ترجمه من لا يحضره الفقيه شيخ صدوق - غفاري، علي اکبر؛ غفاري، محمد جواد؛ بلاغي، صدر - الصفحة ٢٥ - *(چارهجوئى در فهم حكم) *
كه هر يك از شاهدان را به اطاقى جداگانه ببرند، آن وقت عيال مرد را طلبيد و از هر درى با وى سخن گفت و زن جز همان حرف اوّل را باز نگفت و هر چه غير آن را ردّ كرد، پس حضرت فرمان داد او را به اطاق اوّلش بازگرداندند. بعد يكتن ديگر از شاهدان را طلبيد و خود به زانو نشست و رو به شاهد نموده فرمود: آيا مرا مىشناسى من علىّ بن أبى طالبم و اين شمشير من است؟ همسر آن مرد هر چه بود گفت، و به حقّ بازگشت و من او را امان دادم پس تو هم راست بگوى و إلّا شمشيرم را از خونت رنگين مىسازم، زن رو به على ٧ (يا به عمر) كرده گفت: يا امير المؤمنين راست را مىگويم و امان مىطلبم. امير المؤمنين ٧ فرمود: راست بگوى، زن گفت: نه بخدا سوگند اين دخترك يتيم كار زشت نكرده است اما زن آن مرد چون جمال و قامت اين دختر را ديد بر شوهر خود ترسيد مبادا به فساد افتد پس دختر را شراب نوشانيد و وى را مست ساخت و ما را صدا زد تا او را نگاه داريم و خود با انگشت بكارت او را برداشت. سخن كه به اينجا رسيد على ٧ صدا به تكبير بلند كرد و دو بار اللَّه اكبر گفت و فرمود: من اوّلين كسى هستم كه پس از دانيال ميان شاهدان جدائى افكندم، سپس زن را حدّ قذف (نسبت نارواى ناموسى به كسى دادن) زد و او و ديگر زنان را كه در اين عمل زشت و جنايت شركت كرده بودند به دادن چهار صد