ترجمه من لا يحضره الفقيه شيخ صدوق - غفاري، علي اکبر؛ غفاري، محمد جواد؛ بلاغي، صدر - الصفحة ٢٧ - *(چارهجوئى در فهم حكم) *
عليه تو شهادت بعمل منافى عفّت نزد سلطان خواهيم داد تا حكم رجم و سنگسار تو را صادر نمايد، زن گفت: هر چه مىخواهيد انجام دهيد، قاضيان نزد پادشاه رفته شهادت به زناكارى آن زن دادند و او نيز نزد شاه داراى آبرو و حسن سيرت و رفتار پاك بود، شاه بسيار در فكر فرو رفت و اندوهش افزون شد چون بپاكى زن بسيار ايمان داشت بناچار به دو قاضى گفت: كلام شما مورد قبول است لكن سه روز مهلت دهيد تا ترتيب رجم و سنگسار او را بدهم، و در شهرش جارچى ندا كرد كه مردم براى رجم فلان زن پارسا در فلان روز گرد آئيد كه قاضيان عليه او شهادت بزناى محصنه دادهاند و حرف در بين مردم منتشر شد و هر كس چيزى مىگفت، پادشاه با وزيرش در مورد پيدا كردن چارهاى براى روشن شدن درستى و نادرستى اين موضوع مشورت كرد، وزير گفت: نه، بخدا سوگند كه چاره و حيلهاى سراغ ندارم. اين گذشت تا روز سوم شد و اين آخرين روز مهلت بود كه وزير سوار شد و از كوچهها مىگذشت ناگهان چشمش بكودكانى افتاد كه پابرهنه مشغول بازى بودند و دانيال در ميان آنها بود و با صداى بلند كودكان را خواند و گفت: بيائيد تا من پادشاه شوم و به يكى ديگر گفت: تو آن زن پارسا باش و فلانى و فلانى آن دو قاضى شاهد، آنگاه خاكها را جمع كرد و بلنديى